یاداشت هفته:او که جز خدا هیچ نمی‌دید
یاداشت هفته:او که جز خدا هیچ نمی‌دید
او که جز خدا هیچ نمی‌دید
 
شهید ((حاج‌آقا اثنی عشری)) را نمی‌شناختم، نه! بهتر است بگویم ندیده بودم،ولی می‌شناختم!آن‌قدر که حاج علی از او تعریف می‌کرد دیگر همه ما او را می‌شناختیم،همه می‌دانستیم که او در هنگامه نبرد آن‌چنان استوار و مطمئن بود که ریزش تیر و خمپاره دشمن را به هیچ می‌انگاشت و به قول حاج علی به نفس مطمئنه رسیده بود. نمی‌دانم حاج علی با چه خلوصی از ته دل تعریفش کرده بود که همه ما-دیده و ندیده-شیفته اش شده بودیم. چیزی د کلام حاج علی بود که باعث می‌شد نه‌تنها شیفته شهید اثنی عشری، بلکه جذب او نیز شویم. کلامش مملو بود از غبطه عظیم!
حاج علی می‌گفت ((شهید اثنی عشری اصلاً توی دنیا نبود، وقتی دشمن از همه طرف گلوله توپ و خمپاره می‌ریخت و هرلحظه در گوشه‌ای انفجار رخ می‌داد، او اصلاً متوجه این‌همه غوغا نبود و ذره‌ای تکان نمی‌خورد!))
دقیقاً ساعت پنج و سی دقیقه بعدازظهر یازدهم اسفندماه سال یک هزار و سیصد و شصت‌وپنج بود، در منطقه عملیاتی شلمچه بودیم و آماده ادامه عملیات کربلای پنج، تا آنجا را با کامیون‌ها رفته بودیم و ازآنجا به بعد –چون در دید دشمن بود-باید با تویوتا وانت می‌رفتیم. دقایقی بعد به‌سوی خط مقدم حرکت می‌کردیم. حاج علی با یکی از فرماندهان گروهان قدم می‌زد و صحبت می‌کرد. دلم شور می‌زد، احساس غریبی داشتم، وقتی به حاج علی نگاه می‌کردم این احساس قویی‌تر می‌شد، شاید او هم عزم سفر داشت! در آن بحبوحه و گرماگرم لقمه برداشتن از سفره خاص الهی، چه کسی از سفر به دیار شهادت بدش می‌آمد؟
گوشه‌ای ایستاده بودم و به حاج علی می‌نگریستم، خمپاره‌ای در چند قدمی‌اش منفجر شد، همه خم شدند، بعضی‌ها خیز رفتند، برخی سنگر گرفتند، کسی که همراه حاج علی بود، چند قدم از او عقب افتاد، حاج علی هنوز هم‌قدم می‌زد.او حتی مژه هم نزد، بیشتر متوجه او شدم. خمپاره دیگر منفجر شد. بازهم همه تکان خوردند، بازهم بعضی‌ها خیز رفتند اما من محو تماشای حاج علی بودم، او حتی چشم‌هایش را باز و بسته نکرد، یاد شهید اثنی عشری افتادم، حالا می‌فهمیدم حاج علی در خاطراتش چه می‌گفت! داشتم شهید اثنی عشری را در مقابل خود می‌دیدم!
 
آیا باورکردنی است کسی به آنجا برسد که حتی عکس‌العمل‌های ناخودآگاهش را کنترل کند؟ آیا می‌توان باور کرد که حاج علی در مقابل این انفجارها حتی مژه هم نزند؟
من خود شاهد این صحنه‌ها بودم، صحنه‌هایی که شاید کمتر کسی دیده باشد، صحنه‌هایی که دیگر تکرار نمی‌شوند.
چند قدم آنطرفتر حاج علی آرام‌گرفته بود. سینه‌اش خونی بود. ترکش خمپاره‌ای سینه‌اش را شکافته و آرام به شهادت رسیده بود. من از ساعتی پیش می‌دانستم که او هم رفتنی است ولی تنها دلم را به گفته خودش خوش کرده بودم که ((من شهید نمی‌شوم.)) ما ماندیم و غم انبوه فراق یاران!
خداوند درجاتشان را متعالی کند! محتاجیم به شفاعتشان در روز جزا! حاج علی جزمانی، یار وفادار جبهه‌ها، او ابتدای پیروزی انقلاب از مسئولان گردان هشت سپاه پاسداران بود و بعدها مسئولیت‌های مختلفی در جبهه‌ها داشت، هنگام شهادت، فرمانده گردان مقداد از لشگر 27 محمد رسول‌الله (ص) بود.
تهران، فروردین‌ماه 1366

منبع:کتاب با کاروان لاله ها


   1393/11/5 12:43     
  
تعداد بازدید :  318

انتقادات و پیشنهادات:
ارسال
انتقادات و پیشنهادات: