حکمت در شاهنامه 2
حکمت در شاهنامه 2
صورت های دوگانه ی زن در اسطوره و حماسه

در ناخودآگاهی جمعی انسان ها، صورت های مثالی و الگوهای کهن ثابت و مشترکی وجود دارد که موجب شکل گیری نشانه ها و نمادهای بسیاری در اساطیر، مذاهب و آثار ادبی و هنری گردیده است. یکی از این الگوهای کهن، زن است که از دیرباز تاکنون در نقش های مختلف ایزدبانوان، امشاسپندان مؤنث، دیوزنان، الاهگان و یا در نقش مادر، دختر، معشوقه، همسر، جادوگر و امثال آن نمود یافته است. این صورت مثالی که از تجلیات روان انسان است و در برخورد با خودآگاه می تواند نیک یا بد شود، صورتی ثابت است که نمودها و جلوه های آن به دنبال تحولات فکری و ذهنی انسان متحول و متغیر می شود. در واقع « این ها همیشه ثابت است... آرکه تیپ ها همیشه می تواند ادامه پیدا کند... در حقیقت هندسه اش عوض می شود و هیچ مهم نیست» ( بهار، الف، 1384: 376-378).
نمادهای زنانه در دو نقش متضاد و با خویشکاری های کاملاً متعارض ظاهر شده، و پس از اسطوره به حماسه راه یافته اند. وجود زنان نمادین از یک سو آفریننده، زاینده و سازنده و از سوی دیگر ویرانگر و کشنده است. زن در اسطوره در نمادهای مختلفی مانند امشاسپند نگهبان زمین ( سپندارمذ)، ایزدبانوی آب ها ( اردوی سور آناهیتا)، ایزدبانوی روشنایی و پیمان ( مهر)، ایزدبانوی دانش و دانایی ( چیستا)، ایزدبانوی توانگری و بخشش ( اشی یا ارد)، ایزدبانوی وجدان ( دین یا دئنا) و امثال آن ظاهر می شود. و در مقابل، در نقش های پلید و منفی در قالب دیوزن آلودگی های زنانه و نماد روسپیگری ( جه یا جهی)، دیو زن نخوت و تکبر ( ترومد)، دیو زن زاینده و به وجود آورنده ی هفت سردیو و ضحاک ( اودگ) و مانند آن، و همچنین به شکل ماده دیوانی زیبا و فریبنده که قهرمانان را می فریبند، رخ می نمایند.
در فرایند تکامل و تحول ذهن انسان، این تصاویر کم کم عقلانی تر شده و به حماسه، از جمله شاهنامه وارد شده اند. الاهگان و ایزدبانوان در شاهنامه به زنان قهرمان تبدیل می شوند و خویشکاری زایندگی، آفرینندگی و سازندگی آن ها در وجود زنانی چون فرانک، فرنگیس، رودابه، سیندخت، تهمینه، کتایون و امثال آن ها تداوم می یابد. و دیوزنان با پلیدی ها و ویرانگری هایشان در وجود زنانی چون سودابه، زنان فریبنده ی خوان چهارم در هفت خوان رستم و اسفندیار و مانند آن نمود می یابند. نمادها و نمودهای مذکور نتیجه ی ذهن و فکر واقع بین انسان است که از اسطوره به حماسه راه یافته است و در هر تحولی سعی بر این دارد که با شرایط فکری و فرهنگی جامعه تطبیق و سازگاری یابد.
در بررسی رابطه ی خرد و اسطوره در وجود زنان در شاهنامه می توان گفت، زنان در شاهنامه با شکلی انسانی و ظاهری خردپسند و معقول ولی با همان خویشکاری و عملکرد دوگانه ی اسطوره ای ظاهر می شوند. « این زنان با آن که شکل انسانی دارند هنوز از فضای کاملاً اساطیری جدا نشده اند» ( کیا، 1371: 71).
در شاهنامه زنانی که نقش آفرین و سازنده اند، معمولاً وجودی آمیخته از خرد و اسطوره دارند، و زنانی که با نقش های پلید و ویرانگر نمود یافته اند عموماً آمیزه ای از دژخردی و اسطوره اند.

زنان زاینده و مثبت

بیشتر زنان نقش آفرین شاهنامه را زنان محبوب، مقدس و خردمندی تشکیل می دهند که زاینده، پرورنده، آموزنده و نگاهدارنده ی شهریاران و پهلوانان و شاهزادگانند. این زنان در راه تحقق رسالت خود رنج فراوان برده اند. گاهی مجبور شده اند فرزندشان را از خود دور کنند، گاه به کوه و آب پناه برده اند و گاه به سفیری و دیده بانی تن داده اند و گاهی نیز از آب گذشته اند. بسیاری از آنان آن قدر توانا و تدبیرگر بوده اند که در بحران و نابسامانی، یا در سرزمین دشمن و یا در دوران سلطه ی شهریاری بیدادگر و خونخوار فرزند خود را از گزند و آسیب حفظ کرده اند. این زنان که بازمانده ی ایزدبانوان و الاهگان و امشاسپندانند، در شاهنامه یاریگر و راهنمای همسران و یا فرزندان خود می شوند و در موارد زیادی از آنان خردمندترند. در وجود اغلب آنان اسطوره یاریگر خرد می شود. به نمونه هایی از آنان می پردازیم:

فرانک

یکی از زنان شاهنامه که از چشم انداز اسطوره و خرد سزاوار بررسی است، فرانک مادر فریدون است. فرانک همسر آبتین بود. مأموران ضحاک آبتین را کشتند و مغز سرش را خوراک ماران ضحاک کردند. فرانک پس از مرگ همسر عهده دار سلامت و پرورش فریدون می شود و در این راه رنج فراوانی تحمل می کند. او ابتدا فرزند را به مرغزار گاو برمایه و پس از آن به البرزکوه می برد.
فرانک خویشکاری خود را به یاری نیروهای فراواقعی و تدبیر و اندیشه به انجام می رساند. شجاعت، پایداری و شکیبایی این زن در شاهنامه بی نظیر است. او به شکلی بنیادی و اساسی با ضحاک به نبرد می پردازد و پیروز می شود.
یکی از نشانه هایی که همراهی اسطوره و خرد را در داستان فرانک نمایان می کند، دل آگاهی بزنگاه فرانک از خطری است که فرزندش را تهدید می کند. این دل آگاهی که ظهور اندیشه ی ایزدی و اسطوره ای است، در واقع خرد، خردمندی، احتیاط و آینده نگری مادر بیدار است:
که اندیشه ای در دلم ایزدی
فراز آمدست از ره بخردی
(1، 59)
در این بیت اسطوره و خرد ترکیب شده است، زیرا اندیشه ای ایزدی از ره بخردی بر دل فرانک فراز می آید. درک و دریافت این حقیقت روحانی و اندیشه ی ایزدی نیازمند بخردی است و از همه کس برنمی آید.
نیروهای مقدس و اسطوره ای در این داستان یاریگر این بانوی خردمند می شوند؛ گاو برمایه موجودی اسطوره ای است که نقش دایگی و شیردهی فریدون را برعهده می گیرد، او را می توان یکی از موجودات غیرانسانی خردمند و آگاهی دانست که در راه ایفای خویشکاری جان ارزشمند خود را از دست می دهد.
آنچه فرانک را به این وجود اسطوره ای می رساند خردمندی اوست که در شاهنامه به صراحت به آن اشاره شده است:
خردمند مام فریدون چو دید
که بر جفت او بر چنان بد رسید
پر از داغ دل، خسته از روزگار
همی رفت پویان بدان مرغزار
کجا نامور گاو برمایه بود
که بایسته بر تنش پیرایه بود
(1، 58)
تفاوت این موجود را با سایر موجودات، ویژگی های ظاهری و زیبایی شگفت او نیز تأیید می کند.
فرانک با البرزکوه ارتباط دارد. همان کوه اسطوره ای که مرکز جهان است و جایگاه خردمندان اسطوره ای چون کیقباد، زال و سیمرغ نیز هست:
شوم ناپدید از میان گروه
برم خوب رخ را به البرزکوه
(1، 59)
او در البرزکوه به مرد دینی مقدسی که وجودی اسطوره ای است پناه می برد و آن مرد اسطوره ای نقش پدری فریدون را برعهده می گیرد:
یکی مرد دینی بران کوه بود
که از کار گیتی بی اندوه بود
فرانک بدو گفت کای پاک دین
منم سوگواری از ایران زمین...
تو را بود باید نگهبان او
پدروار لرزنده بر جان او
(1، 59)
در این قسمت داستان می توان گفت آنیما به آ‌نیموس می پیوندد و وحدتی مقدس برای رسیدن به هدفی بزرگ شکل می گیرد، اگرچه این پیوند ضعیف است.
عناصر فوق که بر جنبه ی اسطوره ای وجود فرانک دلالت دارند در کنار عواملی چون شجاعت، صبر، آگاهی و دل آگاهی، راهنمایی ها و هشدارهایی که به فریدون می دهد، نشانه ترکیب خرد و اسطوره و هماهنگی عقل و دل در وجود این مادر نقش ورز اسطوره ای خردمند است.
فریدون در آغاز مبارزه از مادر یاری می طلبد، زیرا او آگاه تر است و نهانی هایی دارد که فریدون از آن ها آگاه نیست. او اولین مرجع و منبع پژوهش فریدون است:
بر مادر آمد پژوهید و گفت
که بگشای بر من نهان از نهفت
(1، 59)
در ادامه نیز فرانک در مقابل جوانی، تندی و شتاب فرزند به او درس خرد و شکیبایی می دهد:
که هر کو نبید جوانی چشید
به گیتی جز از خویشتن را ندید
(1، 61)
او را می توان تکرار کهن الگوی مادری دانست که با عملکردی کاملاً آفریننده و سازنده در داستان فریدون نمودار می شود، و یاریگر مرد درگیر نبرد با انسان دژخردی می شود که پلیدی خرد چون ابلیس بر او غلبه می کند و درنهایت او را به بند می کشاند.
تدبیر، خرد و هوش این زن موجبات نابودی سلطنت هزار ساله ی ضحاک بیدادگر را فراهم می کند. « فرانک همانند گردآفرید سلاح برنمی گیرد... اما با سخنان خویش، فریدون را تحریک می کند تا شورشی را آغاز کند و به ستمکاری های ضحاک پایان دهد» (موسوی، 1387: 218). او در شاهنامه نماد زنانی است که همدوش و هم ارز مردان به نحوی شایسته به وظیفه ی خود عمل می کنند و آرام و بی صدا از صحنه ی حماسه کنار می روند. این مادر توانای بخشنده پس از پیروزی فرزند بر کردگار آفرین می خواند، گنج می گشاید و درم می بخشد و آرام از صحنه ی حماسه کناره می گیرد، زیرا خویشکاری او به پایان می رسد:
همی آفرین خواند بر کردگار
بر آن شادمان گردش روزگار...
وزان پس همه گنج آراسته
فراز آوریده نهان خواسته
همه گنج ها را گشادن گرفت
نهاده همه رای دادن گرفت
گشادن در گنج را گاه دید
درم خوار شد چون پسر شاه دید
(1، 80)
این بانوی بزرگ در این قسمت داستان به اردیا ارت، ایزدبانوی بخشش و توانگری و پاداش کارهای نیک و بد در اوستا شباهت دارد. این ایزدبانو دختر هرمزد و سپندارمذ است. او خرد و خواسته می بخشد و پیروزی می دهد. در داستان فریدون فرانک خرد و خواسته می بخشد. او در پیروزی نیکی بر بدی نقشی بسیار مهم ایفا می کند.

سیندخت

سیندخت مادر رودابه زنی هوشمند و خردورز است که به یاری اسطوره می آید. او در پیوند زال، اسطوره ای ترین خرد شاهنامه، با رودابه نقش مهمی دارد. سفیر هوشمند و سخنور مهراب است که به سوی سام می رود و با تدبیر و فراست از کشتار مردم کابل جلوگیری می کند. خرد او بر خرد مهراب شاه کابل برتری دارد. در شاهنامه در موارد زیادی بر اثر تدبیر، خرد و هوش زن دشواری ها حل می شود. سیندخت نمونه ای از این زنان است. او از خویشان ضحاک اسطوره ی پلیدی و بداندیشی است، ولی خردمندی و آزاداندیشی وی را از ضحاک بسیار دور کرده است. ( این نمونه ها بیانگر این حقیقت است که مثبت یا منفی بودن انسان به اراده ی او وابسته است نه به وراثت و نژاد):
که من خویش ضحاکم ای پهلوان
زن گرد مهراب روشن روان
(1، 213)
شجاعت، هیبت و قاطعیت این زن که در مردانگی بر بسیاری از مردان برتری دارد، سام را به بستن پیمانی با او وادار می کند که تا گسستن جان خود را به آن پایبند می داند:
گرفت آن زمان سام دستش به دست
ورا نیک بنواخت و پیمان ببست...
چنین داد پاسخ که پیمان من
درست است اگر بگسلد جان من
(1، 212)
دیدار سیندخت با سام و شایستگی و لیاقتی که این بانوی ارجمند از خود نشان می دهد، سام را به پیوند زال و رودابه همداستان می کند. در این دیدار سام درمی یابد که اگرچه سیندخت و رودابه از گوهری دیگرند، بسیار درخور و شایسته اند:
بدین نیز همداستانم که زال
ز گیتی چو رودابه جوید همال
شما اگرچه از گوهر دیگرید
همان تاج و اورنگ را درخورید
(1، 213)
وجود زال آمیخته ای از خرد و اسطوره است، و سیندخت بانویی است که در پیوند او با رودابه مهم ترین نقش را داشته است. از این رو سیندخت نیز با خرد و اسطوره همسو است. در ماجرای تولد رستم و حضور سیمرغ او نیز حاضر است و اسطوره و خرد را در تولد رستم یاری می دهد.
نام سیندخت نیز با اسطوره ارتباط دارد. جزء اول این نام با خورشید در پیوند است و با جزء اول نام سیمرغ یک معنا دارد. جزء اول نام سیمرغ و سیندخت در اوستا saena، در سنسکریت syena، در پهلوی sen و نیز sin که در فرهنگ زبان انگلیسی به معنای خورشید است، و نیز او را خدای قمر، خداوند حکمت و زایل کننده ی تاریکی و شیاطین ظلمت می دانستند. در این صورت سیمرغ به معنی مرغ و خورشیدی و سیندخت به معنای دخت خورشید است. از سوی دیگر سیمرغ پروراننده ی زال است و سیندخت پرورنده ی رودابه. یعنی سیندخت نیمه ی دیگر سیمرغ است و در خویشکاری با او یگانه است. او همتا و همزاد زال را می پرورد. این شباهت نیز او را به اسطوره و خرد پیوند می دهد. همچنین او همسر مهراب است. « مهر به معنی خورشید است و آب یا آبه یا آوه به معنای گنبد است». پس می توان گفت مهراب به معنی گنبد خورشید است و این نیز نشانه ای دیگر از پیوند سیندخت با ایزدمهر است.
نتیجه ی مادری کردن سیندخت و پروردگار بودن سیمرغ در نهایت رستم است. در کنار این ویژگی های اسطوره ای، خردمندی این زن در شاهنامه آشکار و بدیهی است. سام خردمند او را زنی با رای و روشن روان می بیند:
سخن ها چو بشنید ازو پهلوان
زنی دید با رای و روشن روان
(1، 213)
در نتیجه وجود او آمیخته ای از خرد و اسطوره است. همچنان که خویشکاری او نیز پروردن رودابه، نیمه ی دیگر زال، نمادین ترین جلوه ی پیوند خرد و اسطوره و رساندن این دو نیمه به هم است.

فرنگیس

یکی از زنان خردمند اسطوره ای شاهنامه فرنگیس است. او دختر افراسیاب، همسر سیاوش و مادر کیخسرو است که هر سه اسطوره هایی در پیوند با خرد یا دژخردی اند. او در شاهنامه زیبا، خردمند و نیرومند توصیف شده و به هر دو جنبه ی زیبایی درونی و بیرونی ستوده شده است.
ویژگی های شخصیتی و زیبایی های درونی او ترکیبی از خرد و اسطوره است. یکی از مهم ترین نقش های او مادری کیخسرو و دارنده ی نقش ایزدی و نتیجه ی پیوند با سیاوش است. « در ژرف ساخت اسطورگی داستان، او نه یک زن، همسر، مادر ( به مفهوم عادی)، بلکه پیک و کارگزاری ایزدی و مینوی است، گریخته از کنار دروج اپاختری و پیوسته به نیمروز فروغمند تا تخمه و فرّه فرّه مند پسین را به زهدان بپذیرد و بپرورد» ( دوستخواه، 1380: 208). در آغاز داستان پیوند سیاوش با او در شاهنامه آمده است:
یکی روز پیران به به روزگار
سیاوش را گفت کای نامدار...
اگر چند فرزند من خویش توست
مرا غم ز بهر کم و بیش توست...
فرنگیس مهتر ز خوبان اوی
نبینی به گیتی چنان روی و موی
به بالا ز سرو سهی برتر است
ز مشک سیه بر سرش افسر است
هنرها و دانش زاندازه بیش
خرد را پرستار دارد به پیش
از افراسیاب ار بخواهی رواست
چنو بت به کشمیر و کابل کجاست...
سیاوش به پیران نگه کرد و گفت
که فرمان یزدان نشاید نهفت
اگر آسمانی چنین است رای
مرا با سپهر روان نیست پای
(3، 94-95)
یکی از نکات قابل تأمل در ابیات مذکور این است که پیران ( سمبل خرد و دانایی) فرنگیس را به سیاوش پیوند می دهد. در حقیقت، ‌« خرد» معرف و مؤید فرنگیس و واسطه ی پیوند او با اسطوره است. همچنین در توصیف فرنگیس در کنار وصف زیبایی و جمال، او را از زنانی می داند که هنرها و دانش او بیش از اندازه است و « خرد را پرستار دارد به پیش». در ادامه ی ابیات، پیران پیوند سیاوش با فرنگیس را موجب درفشانی فرّ می داند که موضوعی اسطوره ای است. همچنین سیاوش این پیوند را فرمانی یزدانی و رایی آسمانی می داند که وی را با آن پای و پایداری نیست. همراهی خرد و اسطوره در این ابیات روشن است. پس از این که افراسیاب از زبان پیران داستان را می شنود و می گوید:
چنین گفت با من یکی هوشمند
که رایش خرد بود و دانش بلند
که ای دایه ی بچه ی شیر نر
چه رنجی که جان هم نیاری به بر
و دیگر که از پیش کندآوران
ز کار ستاره شمر بخردان
شمار ستاره به پیش پدر
همی راندندی همه دربه در
کزین دو نژاده یکی شهریار
بیاید بگیرد جهان در کنار
(3، 97)
پیران در پاسخ می گوید:
بخواهد بدن بی گمان بودنی
نکاهد به پرهیز افزودنی
(3، 98)
در ابیات فوق حضور مرد هوشمندی که رایش خرد و دانشش بلند بود و ستاره شمری بخرد، در کنار پیش بینی و پیشگویی آن ها و در نهایت آنچه پیران می گوید، ترکیب خرد و اسطوره را در داستان و شخصیت های آن نشان می دهد. در ادامه داستان فرنگیس پا به پای سیاوش پیش می رود تا این که خردمندی و تدبیرگری، او را رازدار خواب اسطوره ای سیاوش و امانتدار باری اسطوره ای می سازد:
سیاوش بدو گفت کان خواب من
به جا آمد و تیره شد آب من...
تو را پنج ماه است ز آبستنی
از این نامور گر بود رستنی
درخت تو گر نر به بار آورد
یکی نامور شهریار آورد
سرافراز کیخسروش نام کن
به غم خوردن او دل آرام کن
(3، 140-141)
او باید به نیروی دانایی خود و به پشتیبانی خردِ پیران ویسه رسالت دشواری را به انجام رساند. او از شجاع ترین زنان شاهنامه است که به خردی برتر و ناب آراسته می شود، و همین خرد برتر او را از تعصب دور می کند و وی را به حمایت از راستی و نیکی در مقابل پدرش وامی دارد. او در این راه شکنجه و آزار فراوانی متحمل می شود و در آستانه ی مرگ قرار می گیرد، تا این که دانایی خود او و حمایت پیران خردمند او را از مرگ نجات می دهد. سرانجام در شبی قیرگون به کمک گلشهر بانوی بزرگوار پیران، موعودی اسطوره ای می زاید که پایان بخش بدی، ظلمت و ستم است. او شهریار آرمانی حماسه ی ایران را می زاید، می پروراند و در رسیدن به مقصد رهنمون می شود.
فرنگیس، کیخسرو را به مرغزاری راهنمایی می کند که چراگاه بهزاد است. این بانوی امانتدار رازدار موجب پیوستن کیخسرو به بهزاد شبرنگ اسب اسطوره ای و خردمند سیاوش می شود. درع اسطوره ای سیاوش را که زمان نمایش دوباره ی آسیب ناپذیری آن فرارسیده است، نمایان می کند و برای چنین روزی برگستوان، خنجر، تیغ و گرزگرانی نیز تدارک دیده است و به دلیل آینده نگری گنجی نیز برای این روزها نهان کرده بود.
در ادامه ی داستان پس از این که گیو، کیخسرو را می یابد، فرنگیس شجاعانه ترک بر سر می نهد و با مردان قهرمان راه ایران پیش می گیرد. ماجراهای بعدی نشان می دهد که او حفاظت و نگاهبانی این دو قهرمان را نیز برعهده دارد.
در این سفر اسطوره ای - حماسی نیز تدابیر فرنگیس در پیروزی کیخسرو نقش مهمی دارد. تشخیص لحظه ها و موقعیت های حساس و اهمیت وقت تدبیر اوست؛ وقت شناسی از ویژگی های خردمندان، و پنددهی و هشدار نشانه ی دیگر آنان است:
فرنگیس گفت ار درنگ آوریم
جهان بر دل خویش تنگ آوریم...
تو ای بافرین شاه فرزند من
نگر تا نیوشی یکی پند من
که گر آگهی یابد آن مرد شوم
برانگیزد آتش ز آباد بوم
(3، 209)
خردمندی و ژرف بینی وی را بر جایگاه دیده بانی و پاس گاهی می نشاند. او زن دیده بان حماسه ی ملی ایران است و دیده بانی نشانه ی بینندگی و خردمندی اوست:
نشسته فرنگیس بر پاس گاه
به دیگر کران خفته بود گیو و شاه
فرنگیس زان جایگه بنگرید
درفش سپهدار توران بدید
دوان شد بر گیو و آگاه کرد
بران خفتگان خواب کوتاه کرد
(3، 217)
در بیت اخیر درست نگریستن او خفتگان این سفر را بیدار می کند و با درست آگاه کردن آن ها را نجات می دهد و این خود معنایی ژرف و عمیق دارد.
فرنگیس زنی است که « گذشتن از آب» را می آزماید و این تجربه ی قهرمان اسطوره ای است:
به آب اندر افکند خسرو سیاه
چو کشتی همی راند تا باژگاه
پس او فرنگیس و گیو دلیر
نترسد ز جیحون و زان آب شیر...
بهاران و جیحون و آب روان
سه جوشنور و اسب و برگستوان
بدین ژرف دریا چنین بگذرد
خردمندش از مردمان نشمرد
(3، 228-229)
گذر از آب در اسطوره های ایرانی اهمیت زیادی دارد و کیخسرو از این که مادرش بانویی است که از آب گذشته به خود می نازد و می بالد، و این نشان شایستگی فوق العاده ی زن است:
کجا مادرم دخت افراسیاب
که بگذشت زان سان به دریای آب
(5، 409)
جنبه های اسطوره ای وجود فرنگیس ابتدا تابع سیاوش و سپس پیرو کیخسرو است. خویشکاری او پیوند با سیاوش و زادن کیخسرو و حفاظت و نگهداری از اوست. برخی معتقدند: « شاهنامه کتاب مردان است نه زنان، و اگر از زنی هم سخن به میان می آید به تبع مردان است».( حسن آبادی، 1381: 107). این نکته را گیو هنگام گذشتن از آب بیان می کند و مراد جهان را از فرنگیس، کیخسرو می داند:
اگر من شوم غرقه گر مادرت
گزندی نباید که گیرد سرت
ز مادر تو بودی مراد جهان
که بی کار بد تخت شاهنشهان
(3، 228)
برخی از ویژگی های فرنگیس به « میترا» ایزدبانوی اسطوره ای نزدیک است. « میترا ناظر بر انسان ها و اعمال، توافق ها و قراردادهای آن هاست. او انسان را به راه است ( اشه) هدایت می کند... یکی از خصوصیات متعدد میترا مفهوم داوری است؛ او وفاداران را حفاظت و پیمان شکنان را مجازات می کند. او در این زمینه با جنگجویان پیوند دارد... یکی از مهم ترین وظایف میترا، حفاظت از اقبال شاهانه یا خورنه یا فرّه است...» ( سرخوش، 1376: 12 و 13). ویژگی های این ایزدبانو در حماسه، در وجود فرنگیس متجلی شده است. او ناظر و حامی سیاوش اسطوره ی پیمان است؛ راهنما و هدایتگر است؛ در داوری عادلانه عمل می کند و سیاوش و کیخسرو را بر پدر خود افراسیاب پیمان شکن برمی گزیند و از اقبال شاهانه ی کیخسرو پشتیبانی می کند.
فرنگیس سمبل زنان آفریننده، زاینده و خردمندی است که مردانی سرافراز چون گیو در پیشگاهش زمین می بوسند و او را نیایش و ستایش می کنند، و همان گونه که اسلامی ندوشن می گوید: « فرنگیس در واقع بانوی بانوان شاهنامه است».
شایسته ترین و رساترین توصیف او در شاهنامه از زبان گیو پهلوان جنگجوی حماسه آمده است:
ببوسید پیشش زمین پهلوان
بدو گفت کای مهتر بانوان...
زمین از تو گردد بهار بهشت
سپهر از تو زاید همی خوب و زشت
جهان پیش فرزند تو بنده باد
سر بدسگالانش افگنده باد
(3، 212)
خردمندی و شجاعت بی نظیر این زن و شایستگی ها و بایستگی های درونی و فردی او موجب شد اسطوره و حماسه ی نقش مادری کیخسرو را نه به جریره دختر لطیف طبع پیران ویسه - که او هم بانویی بسیار بزرگ و شایسته بود - بلکه به فرنگیس دختر افراسیاب بسپارد، و بی شک این که پیران، سیاوش را به پیوندی مقدس با او وادار می کند همین ویژگی هاست. به خاطر او پس از اتمام رسالت خود از حماسه کناره گیری می کند و فراموش می شود.

همای چهرزاد با ژرف ساختی جدید

پس از تحلیل نمونه هایی از زنان بخش اساطیری و پهلوانی شاهنامه، پرداختن به نمونه ای از زنان بخش تاریخی از نظر پیوند خرد و اسطوره لازم است. شاخص ترین زنی که در این بخش از این لحاظ قابل بررسی است، همای چهرزاد دختر بهمن و در پذیرفته ی او و مادر داراب و به نوعی خواهر او می باشد.
لازم به ذکر است که در شاهنامه قوی ترین جلوه های حضور سیاسی زنان در پایان پادشاهی بهمن دیده می شود. از یک سو پادشاهی سی و دو ساله ی همای در پیش روست و از سوی دیگر بهمن در وصیت خود بر برابری دختر و پسر در ولایت عهدی تکیه می کند:
اگر دختر آید برش گر پسر
ورا باشد این تاج و تخت پدر
(6، 352)
ویژگی های مهم این شاه بانو، هنرمندی، دانش و نیک رایی اوست. همین ویژگی ها موجب شد پدر او را ولی عهد خود کند و بر تخت شاهی بنشاند، در حالی که پسری شجاع و توانا چون ساسان نیز دارد. شایستگی و دانش این زن موجب شد بهمن او را بر پسرش برگزیند و برتری دهد:
پسر بد مر او را یکی همچو شیر
که ساسان همی خواندی اردشیر
دگر دختری داشت نامش همای
هنرمند و با دانش و نیک رای
(6، 351)
همای چهرزاد پس از مرگ پدر بر تخت می نشیند و در طول پادشاهی سی و دو ساله ی خود دادگری می کند؛ گنج می گشاید؛ نیک کرداری می ورزد و به راستی جهانداری می کند. این همه نشانه ی خردمندی این شاه بانو است:
به گیتی به جز داد و نیکی نخواست
جهان را سراسر همی داشت راست
(6، 355)
در شاهنامه به جاه طلبی او نیز اشاره شده و این جاه طلبی به حدی است که موجب می شود فرزندش را از خود دور کند:
چو هنگام زادنش آمد فراز
ز شهر و ز لشکر همی داشت راز
همی تخت شاهی پسند آمدش
جهان داشتن سودمند آمدش
نهانی پسر زاد و با کس نگفت
همی داشت آن نیکویی در نهفت
(6، 355-356)
پس از هشت ماه، همای از درودگری پاک مغز می خواهد که صندوقی از چوب بسازد، و پس از اندودن آن به قیر و موم و مشک و ریختن زر سرخ و عقیق و زبرجد در آن؛ فرزند خود را در حالی که گوهری شاهوار بر بازویش بسته و او را به پرند چینی گرم پوشیده است در آن می نهد و به آب می اندازد. او دو مرد همراه او می فرستد تا بداند آب با شیرخوار چه می کند.
روساخت داستان بیانگر این است که تخت شاهی و سودمندی جهانداری او را به این کار واداشت. برداشت بیرونی موجب می شود همای چهرزاد زنی شیفته ی قدرت، جاه طلب و دژخرد شناخته شود و از این نظر با گشتاسپ مقایسه گردد. اما دلایل و نشانه هایی وجود دارد که نشان می دهد می توان ژرف ساختی درست به عکس از این داستان ارائه داد، و او را نه چهره ای جاه طلب و پلید و خودخواه بلکه زنی رازدار، امانتدار، دانا و زیرک دانست که به نوعی با اسطوره پیوند دارد. این دلایل به شرح زیر است:
- همای در شاهنامه زنی است دانشور، دادگر، بخشنده، نیک رای و نیک کردار. در وصف پادشاهی او آمده است:
به رای و به داد از پدر برگذشت
همی گیتی از دادش آباد گشت
نخستین که دیهیم بر سر نهاد
جهان را به داد و دهش مژده داد...
همه نیکویی باد کردار ما
مبیناد کس رنج و تیمار ما
(6، 354)
طرد کردن فرزند به دلیل جاه طلبی و سلطنت دوستی با ویژگی های شخصیتی این زن سازگار به نظر نمی رسد زیرا:
- او هشت ماه کودک را نهانی نگه می دارد تا کمی بزرگ شود و آسیب پذیری کمتری داشته باشد، و بعد او را به آب رها می کند. اگر شرایط مناسب بود پس از هشت ماه هم این کار را نمی کرد و اگر نیتی شوم در سر داشت، هشت ماه او را نگه نمی داشت:
بدین سان همی بود تا هشت ماه
پسر گشت ماننده ی رفته شاه
(6، 355)
- دستیاران و یاریگران او آزادگان، پاک مغزان، پر شرمان و خردمندانند نه بی خردان و بی شرمان و جاه طلبان، و این خود نشانه ای است بر خردپسندی عملکرد همای در این ماجرا و موافقت خردمندان با این کار:
بیاورد آزاده تن دایه را
یکی پاک پر شرم و بامایه را...
بفرمود تا در گری پاک مغز
یکی تخته جست از در کار نغز
(6، 355)
- این تدبیر زمانی اندیشیده می شود که ایران در شرایط دشوار و بحرانی به سر می برد و خطر نابودی داراب را تهدید می کند. در بندهش آمده است: « چون شاهی به بهمن اسفندیاران رسید ( ایرانشهر) ویران شد. ایرانیان به دست خود نابود شدند و از تخمه ی شاهی کس نماند که شاهی کند، ایشان همای، دخت بهمن، را به شاهی نشاندند» ( فرنبغ دادگی، 1380: 140). ویرانی و نابودی، آن هم به دست خود ایرانیان، بر ایرانشهر غلبه می کند، و تولد داراب نیز در آغاز سلطنت همای چهرزاد است، یعنی زمانی که اوضاع سر و سامان نگرفته و بسیار بحرانی است. چنین شرایطی اقتضا می کند که همای فرزند را از خود دور کند تا او را از مرگ و نابودی برهاند.
- مرکب داراب در این سفر صندوقی است از جنس چوب که همای نهایت دقت، ظرافت و احتیاط را در ساختن و تعبیه کاری آن به کار می برد تا به کودک آسیب نرسد. آن را با قیر و موم و مشک اندود می کند و بستری از دیبای روم در آن می سازد و جواهر و عقیق و زبرجد در آن می ریزد و کودک را به پرند چینی می پوشاند تا گزند نبیند، و همه ی این ها نشان مهر او به فرزند است. این صندوق را نه تنگ تابوت، بلکه کشتی نجات قهرمانی در سفری اسطوره ای باید دانست.
- یکی از مهم ترین نشانه ها این است که گوهری شاهوار بر بازوی کودک می بندد تا روزی نشان نام و هویت او باشد و بتواند با آن به خانواده ی خود بازگردد. از سوی دیگر نمادی است که یابنده را به درک هویت کلی و شاهانه ی او رهنمون می کند و از آسیب و آزار باز می دارد. این نشانه آرزوی بازگشت فرزند را در دل همای می نشاند:
ببستند بس گوهر شاهوار
به بازوی آن کودک شیرخوار
(6، 355)
- همای دو مرد به دنبال صندوق می فرستد تا بداند آب با شیرخوار چه می کند، و شاید خطرات احتمالی را که او را تهدید می کنند دفع کنند:
پس اندر همی رفت پویان دو مرد
که تا آب با شیرخواره چه کرد
(6، 356)
این داستان با داستان حضرت موسی (ع) شباهت زیادی دارد. « به گفته ی فردوسی از آن روی که کودک را در آب روان یافته بودند، او را داراب نام نهاده اند. بلعمی این نام را آمیزه ای از « دار» در معنی درخت و « آب» دانسته است... داستان داراب به داستان موسی می ماند که او را نیز مام وی در خردی در تابوتی نهاد و به خیزابه های رود نیل سپرد، آن گاه که آسیه او را در آب گرفت، وی را موشه یا موسی نامید که در معنی « از آب گرفته» است» ( کزازی، جلد 6، 1384: 861). در داستان حضرت موسی (ع) مادر هدف مقدسی دارد و فرمان الاهی را اجرا می کند. شباهت این دو داستان می تواند قرینه ای بر شباهت انگیزه ی دو مادر در طرد فرزند نیز باشد.
- این که مادری از بیم جان فرزند وی را از خود دور می کند رفتاری است که در شاهنامه چند بار دیده می شود، و در همه ی آن ها انگیزه ی مادر مقدس است. فرانک مادر خردمند فریدون و فرنگیس مادر تدبیرگر کیخسرو نیز فرزندان خود را از بیم هلاک آنان از خود دور کردند، و در این راه درد و رنجی فراوان کشیدند. در طرد شدن زال مادرش نقشی ندارد.
- در پایان داستان وقتی همای چهرزاد فرزند را می بیند نشانی از دلگیری و دل آزردگی در او نمی یابد، و به عکس خشنود و خوشحال است. گنج و دینار می بخشد و بازگشت داراب را داده ای ایزدی می داند:
کنون ایزد او را به من باز داد
به پیروز نام و پی رشنواد
(6، 369)
- در شاهنامه بیتی از زبان همای آمده که قابل تأمل است:
به بازوش بر بستم این یک گهر
پسر خوار شد چون بمیرد پدر
(6، 369)
او در این بیت انگیزه ی خود را بیان کرده است. مرگ پدر موجب خواری فرزند می شود و مادر خطر را احساس می کند، به خصوص که ساسان نیز با خشم از بهمن جدا شده و رفته بود. همای برای دور کردن فرزند از خواری و خطر او را طرد می کند و گوهری به امید بازگشت وی به بازویش می بندد. در جای دیگر به صراحت می گوید:
بدانید کز بهمن شهریار
جزین نیست اندر جهان یادگار
(6، 376)
این هشدار او پس از برگشتن داراب نشان می دهد. او هنوز نگران تنها یادگار بهمن است. این نگرانی و اندیشه در دوره ی کودکی و نوجوانی او مسلماً بیشتر بوده است.
- پایدارترین زن تاجدار شاهنامه دوبار می گرید. اولین بار هنگامی است که نامه ی رشنواد و مژده ی یافتن داراب را می خواند و گوهر سرخ بسته بر بازوی او را می بیند:
چو آن نامه بر خواند و یاقوت دید
سرشکش ز مژگان به رخ برچکید
(6، 368)
و بار دیگر هنگامی است که او را می بیند:
چو آمد به نزدیک ایوان فراز
همای آمد از دور و بردش نماز
برافشاند آن گوهر شاهوار
فروریخت از دیده خون برکنار
پسر را گرفت اندر آغوش تنگ
ببوسید و ببسود رویش به چنگ
(6، 370)
این گریه ها نشان درد و رنج او در دوری سی و دوساله از فرزند است. این فراق نمی تواند اختیاری و دلخواه او باشد، این که اضطرار او را به این کار واداشته باشد منطقی تر و قابل قبول تر است. او خود به صراحت به درد و رنج طولانی خود در طول سال های پادشاهی اشاره می کند:
نبود ایچ زاندیشه مغزم تهی
پر از درد بودم ز شاهنشهی
(6، 369)
در این بیت او درد و رنج خود را از پادشاهی ابراز می کند. از این رو نمی تواند جاه طلب باشد.
در طول این مدت او رازدار و امانتدار رازی بزرگ و امانتی گران ( تخت شاهی) بود و پس از سی و دو سال رنج بار امانت را به داراب می سپارد:
همای آن زمان گفت با موبدان
که ای نامور با گهر بخردان
به سی و دو سال آنک کردم به رنج
سپردم بدو پادشاهی و گنج
شما شاد باشید و فرمان برید
ابی رای او یک نفس مشمرید
(6، 371)
- دوری از دیار، پرورده ی کوه و بیابان و حیوان و طرد شدن از خانواده در مورد بسیاری از شاه - پهلوانان ایرانی دیده شده است. « گروهی از شاه - پهلوانان ایرانی، به هنگام کودکی، از شهر و دیار خویش به دور می افتند. فریدون را از بیم ضحاک به البرز کوه دوردست و شرقی می برند، زال را پدرش بر البرزکوه می نهد و کیخسرو در توران زمین زاده می شود. کورش را به چوپانی می دهند تا وی را بکشد و او در کوهستان پرورده می شود، اردشیر بابکان را به اجبار اردوان، از فارس به نزد وی می فرستند و شاهپور پسر اردشیر نیز در کودکی دور از پدر پرورده می شود» ( بهار، 1374: 38). بهرام گور نیز دور از دیار پرورده می شود.
این تکرار در اسطوره ها ریشه دارد. در هیچ یک از موارد نامبرده مادر نقشی مخرب و ویرانگر ندارد. این طرد شدن ها علاوه بر این که کودک را از خطر دور می کند، سفر اسطوره ای قهرمان برای رسیدن به کمال، دانایی و بازگشت دوباره است.
- در پایان داستان نشانی از قدرت طلبی و سلطنت دوستی همای دیده نمی شود. او به میل خود و با رغبت تمام، بدون هیچ ستیزه و مشاجره ای تاج بر سر فرزند می نهد و از گذشته پوزش می طلبد:
پسر را گرفت اندر آغوش تنگ
ببوسید و ببسود رویش به چنگ
بیاورد و بر تخت زرین نشاند
دو چشمش ز دیدار او خیره ماند
چو داراب بر تخت شاهی نشست
همای آمد و تاج شاهی به دست
بیاورد و بر تارک او نهاد
جهان را به دیهیم او مژده داد
(6، 370)
مسافر سفر کمال، پیروزمندانه باز می گردد و مادر امانت پادشاهی را به او برمی گرداند، و آنچه در این سفر و بازگشت قهرمان و مادرش را یاری کرد پیوند خرد و اسطوره بود.
لازم به ذکر است نمی توان ادعا کرد که همای پس از سی و دو سال پادشاهی پشیمان شده است، زیرا بسیاری از این نشانه ها به آغاز ماجرا مربوط است.
با توجه به نشانه های مذکور، خویشکاری این مادر تاجدار را می توان از نوع خویشکاری فرانک و فرنگیس دانست. او نیز همچون مادران مذکور، پس از سپردن پادشاهی به فرزند با آرامش و خشنودی کنار می رود و در حقیقت از درد و رنج مسئولیتی مهم آزاد می شود:
بزرگی و شاهی و لشکر وراست
بدو کرد باید همی پشت راست
(6، 371)
چنان که ملاحظه شد در داستان این زن، خرد و اسطوره با هم ترکیب می شود و بانویی خردمند عهده دار نقش هایی اسطوره ای چون شهریاری، زادن فرزندی تاریخی - اسطوره ای، طرد کردن فرزند و به آب سپردن او، و رازدار رازی اسطوره ای می گردد. او این نقش را به خوبی ایفا می کند و به فرجام می رساند، اما در تحلیل و تفسیر انگیزه ی واقعی و نهفته اش به او ظلم می شود و رنج های سی و دو ساله ی او پاس داشته نمی شود. در صورت درست بودن ادعاهای فوق او را می توان مقتدرترین ولی مظلوم ترین زن شاهنامه دانست.

سایر زنان

پس از بررسی مواردی از شاخص ترین و مهم ترین زنان در هر سه بخش شاهنامه، در مورد سایر زنان به اشاره ای گذرا و کوتاه بسنده می شود.
به طور کلی شاهنامه اثری حماسی است و انتظار می رود نقش زنان در آن حایز اهمیت نباشد، ولی « زن شبحی گذرا نیست، بلکه چرخ داستان را به گردش درمی آورد و گاه نیز خود زمینه ساز حماسه است و عامل اصلی رویدادها... در بیشتر داستان های پهلوانی سزاوارترین سخنان را از دهان مادران و همسران و دختران پهلوانان می شنویم. زنان شاهنامه سخن بسزا می گویند زیرا خردمندند و چون خرد دارند در همه حال و هر جا که باشند آزاد اندیش اند» ( کیا، 1371: 2-3). در کنار خردمندی بسیاری از زنان شاهنامه ویژگی های اسطوره ای نیز دارند.
1. رودابه الاهه ی عشق زال است. او زنی است خردمند، تدبیرگر و دانا که همزاد و همراه اسطوره ی زال است و اندکی پس از زال وارد حماسه می شود و در طول حیات هزار ساله ی زال در کنار اوست. او که گویی خرد و اسطوره ی تابع زال است، پس از درماندگی زال و مرگ رستم آشفته و دیوانه می شود:
سر هفته را زو خرد دور شد
ز بی چارگی ماتمش سور شد
(6، 340)
پدر او مهراب، چنان که قبلاً گفته شد به معنای گنبد مهر است و مادرش سیندخت که هم در نام و هم در پروردگاری همانند و همیار سیمرغ است.
او با ضحاک اسطوره ی پلیدی و خونخواری خویشی دارد، ولی در خویشکاری با او هیچ پیوندی ندارد:
‍[ سام] بدین نیز همداستانم که زال
ز گیتی چو رودابه جوید همال
شما گرچه از گوهر دیگرید
همان تاج و اورنگ را درخورید
(1، 213)
او تنها زنی است که سیمرغ را درک می کند و سیمرغ اسطوره ای هنگام زادن به یاری او می آید. در واقع وجود او مکمل زال است.
2. کتایون از زنان خردمند، و زاینده ی شاهزاده ی پهلوان رویین ترین شاهنامه است. او را، که مادر اسفندیار و همسر گشتاسپ است، نماد احساس می دانند. زیرا زندگی اش را با عشق آغاز می کند و با داغ فرزند به پایان می برد. ولی علاوه بر احساس، خرد و اسطوره نیز در وجود او دیده می شود.
کتایون پیوند خود را با گشتاسپ در رؤیایی اسطوره ای درمی یابد؛ پیوندی که حاصل آن اسفندیار پهلوان رویین تن شاهنامه است. در ابیات زیر همراهی خرد و اسطوره آشکار است. بانوی خردمند روشن دل در خواب از آینده ی خود آگاه می شود:
یکی بود مهتر کتایون به نام
خردمند و روشن دل و شادکام
کتایون چنان دید یک شب به خواب
که روشن شدی کشور از آفتاب...
سر انجمن بود بیگانه ای
غریبی دل آزار و فرزانه ای...
یکی دسته دادی کتایون بدوی
وزو بستدی دسته ی رنگ و بوی
(6، 21)
از سوی دیگر در این داستان « مهتری خردمند» گشتاسپ را به سوی کتایون روانه می کند، همان گونه که پیران فرنگیس را با سیاوش پیوند می دهد:
خردمند مهتر به گشتاسپ گفت
که چندین چه باشی تو اندر نهفت
برو تا مگر تاج و گاه مهی
ببینی دلت گردد از غم تهی
(6، 23)
کتایون در مقابل پدر می ایستد و بیگانه ای را از انجمن گزین می کند. در این قسمت داستان او در مخالفت کردن با پدر به فرنگیس شباهت دارد.
دل آگاهی او در شناخت گشتاسپ نیز قابل تأمل است:
چو از دور گشتاسپ را دید گفت
که آن خواب سر بر کشید از نهفت...
(6، 22)
گشتاسپ در این انجمن نشانی اسطوره ای ( فرّه ایزدی) دارد که کتایون روشن دل به خوبی آن را دریافته و دیگران نیز نه به یقین کتایون، ولی تا حدی آن را دریافته اند. دستور قیصر به او می گوید:
بد آن ست کو را ندانیم کیست
تو گویی همه فرّه ایزدی ست
(6، 23)
فرّه ایزدی، خواب کتایون و مهتری خردمند ( خرد و اسطوره) پیوندی ایزدی برقرار می کنند که در نهایت گشتاسپ را به مواهبی بزرگ چون شهریاری ایران و پدری اسفندیار نایل می کند، اما او بی خردی می کند و هر دو را از دست می دهد. گشتاسپ تا زمانی که همدل و همراز کتایون است فراز می رود و وقتی از او دور می شود و فاصله می گیرد فرود می آید.
در ادامه ی تحلیل شخصیت نیک اندیش این بانوی ارجمند به ذکر نکته ای دقیق و ظریف از زبان اسفندیار بسنده می شود. اسفندیار پس از پشت سر نهادن خوان هفتم وقتی به هیئت بازرگان نزد ارجاسب تورانی می رود، خود را به گونه ای معرفی می کند که حاوی نکته ای دقیق است و در اندیشه ای والا ریشه دارد و در شاهنامه فراوان دیده می شود. او می گوید:
یکی مردم ای شاه بازارگان
پدر ترک و مادر ز آزادگان
(6، 194)
در حالی که پدر او ایرانی و مادرش دختر قیصر روم و غیرایرانی است. این وارونگی در تعریف اسفندیار می تواند عمدی و نشان آزادگی و نیک اندیشی کتایون نسبت به گشتاسپ باشد. کتایون از زنان بیگانه ای است که به ایرانیان می پیوندد و « اینان چون به ایران می پیوندند یکباره از کشور خود می برند، از دل و جان ایرانی می شوند و جانب نیکی را که جانب ایران است می گیرند» ( اسلامی ندوشن، 1374: 120). اسفندیار آگاهانه مادر خود را ایرانی و پدر را ترک می خواند، زیرا او می توانست خود را به گونه ای دیگر معرفی کند. از دیدگاه او ایرانی بودن به عملکرد و اندیشه وابسته است نه به آب و خاک و خون. در اوستا نیز خردمندان غیرایرانی ستوده شده اند و این بینش در شاهنامه نمونه های فراوانی دارد.
3. گلشهر، بانوی روشن روان، رازدار و کم حرف پیران ویسه به دور از حسادت های زنانه - در مورد او که مادر جریره است زمینه ی بروز فراوانی می یابد - به یاری فرنگیس می شتابد، و هم در پیوند او با سیاوش و هم در زادن کیخسرو وی را کمک می کند. او خردی است که به یاری اسطوره آمده است اگرچه خود اسطوره نیست.
4. جریره بانوی وارسته و مهربان سیاوش تنها زنی است که تن به ننگ اسارت و تسلیم نمی دهد و خودکشی می کند. این مرگ اختیاری نه از روی ضعف روحی و روانی، بلکه نوعی شجاعت و مردی است. او از زنان خواب آگاه شاهنامه است و خواب آگاهی نوعی خردمندی است.
زنان در شاهنامه پا به پای مردان حضور داشته و حماسه آفریده اند. حیات، زندگی و به تبع آن حماسه به همراهی زنان و مردان خویش ورز و خردمند نیاز دارد. « راست این است که در شاهنامه که نامه ی روشن رایی و خردورزی است، نرم ترین و به دادترین داوری ها را درباره ی زن می توانیم دید که در پهنه ی ادب پارسی کمتر همانندی برای آن ها می توان یافت... در فرهنگ و منش ایرانی، زن همدوش و همتراز است با مرد...بنیادین ترین و پایدارترین دید و داوری ایرانیان را درباره ی زن و ارج و ارزش او در سنجش با مرد، در اسطوره ی آفرینش به بازگفت ایرانی آن می توانیم یافت. در این اسطوره، زن و مرد هم ارز و هم بالا، همزمان و توأمان، آفریده می شوند» ( کزازی، ب، 1384: 645).
در شاهنامه آنچه رستم را قهرمان حماسه و شغاد را نمونه ی نامردی و برادرکشی می کند، در کنار شایستگی و ناشایستگی های فردی آن ها، تفاوت و تمایز مادران آن ها نیز هست. آنچه کیخسرو را عهده دار رسالتی بزرگ و دشوار در عرصه ی اسطوره و حماسه می کند ( به رغم شایستگی های فرود و جریره) برتری، شجاعت، خرد و توانایی فرنگیس و اوج آن در گذشتن از آب است.
در شاهنامه زنان در کنار خویشکاری های مینوی و خردورزی ها و خردمندی های فراوان معمولاً از ویژگی های زنانه ی خود دور نمی شوند، و لطافت، زیبایی و ظرافت زنانه ی خود را نیز دارند و می توانند بین دو جنبه ی وجودی خود تعادل و سازگاری ایجاد نمایند. « اکثر زنان شاهنامه نمونه ی بارز زن تمام عیار هستند. در عین برخورداری از فرزانگی، بزرگ منشی و حتی دلیری، از جوهر زنانه به نحو سرشار نیز بهره مندند. زنانی چون سیندخت و رودابه و تهمینه و فرنگیس و جریره و منیژه و گرد آفرید و کتایون و گردیه و شیرین، هم عشق را برمی انگیزانند و هم احترام را، هم ظرافت بیرونی دارند و هم زیبایی درونی» ( اسلامی ندوشن، 1374: 120). و این نیز نشانه ی تک بعدی نبودن نگاه ایرانیان، و همه جانبه بودن فرهنگ ایرانی و وسعت دید و جامعیت هنر فردوسی است.
در پایان در نتیجه گیری کلی می توان گفت اگرچه از نظر خرد و دانایی بین زن و مرد در شاهنامه تفاوتی دیده نمی شود و حتی گاهی زنان کم رنگ تر و ضعیف تر و اسطوره در شخصیت های مردانه نمایان تر و پررنگ تر است. ویژگی های اسطوره ای زنان معمولاً تابع مرد است و اژدهاکشی، فرّه ایزدی، نبرد با دیوان، طرد شدن از خانه، گذار از آتش، پرورش یافتن در کوه و مواردی از این نوع در نزد آنان دیده نمی شود.
:  راسخون    1393/1/25 10:15     
  
تعداد بازدید :  520

انتقادات و پیشنهادات:
ارسال
انتقادات و پیشنهادات: