حکمت در شاهنامه 1
حکمت در شاهنامه 1

حکمت در شاهنامه 1


در اساطیر ایران طبیعت و همه ی موجودات آن مانند انسان، جاندار، خردمند و دارای شعور و اراده اند. این نگرش بنیادی که به شکلی دگرگون در عرفان نیز دیده می شود ریشه ای بسیار کهن دارد. « پایاترین و استوارترین بنیاد اسطوره ای باور به یگانگی جهان و انسان است. در جهان بینی اسطوره ای، این دو جدایی و بیگانگی به گوهر و سرشتین ندارند. در « بود» یکسان اند، تنها در « نمود» از هم دور و جدا افتاده اند... در فرهنگ اسطوره ای جهان زنده و تپنده، حتی به گونه ای هوشمند و دریابنده است» ( کزازی، 1376: 28 و 38).
در برخی از جهان بینی های کهن، درختان، کوه ها، دریاها، حیوانات،‌ پرندگان، رودها دارای شخصیت و روح بودند و آدمیان برای آن ها قربانی می کردند، و برای خشنودی آنان مراسم و آیین های خاصی به جای می آوردند. جامعه شناسان و دین شناسان نوعی از این نگرش را آنیمیسم نام نهاده اند. « آنیمیسم عبارت است از اعتقاد به آن که مظاهر طبیعت دارای ارواح و جان های مستقل هستند، و نیز معتقدند که هر چیز و هر جسم دارای روح و جانی است» ( مشکور، 1359: 27).
توتم و توتمیسم نیز به نوعی با این نگرش در ارتباط است. توتم، حیوان، گیاه و یا هر شیئی است که مقدس و مورد احترام، قبیله و یا اجتماع می باشد، و سمبل و مظهر حامیان و پرستندگان خود است و توتمیسم نظام فرهنگی و دینی است که بر مبنای آن شکل می گیرد ( شمیسا، 1379: 75).
در اوستا روان و فروشی ستوران پرورده، جانوران زمینی و آبی، پرندگان، خزندگان، چرندگان و همه ی جانوران ستوده شده است. همچنین آب ها و گیاهان در کنار فروشی اشونان پاک ستایش شده اند. « روان های ستوران پرورده را می ستایم. [ ‌روان های] جانوران زمینی را می ستاییم... فروشی های همه ی این جانوران را می ستاییم... همه ی آب ها را می ستاییم. همه ی گیاهان را می ستاییم. همه ی فروشی های نیک توانای پاک اشونان را می ستاییم.» ( اوستا، 1385: 421 و 422). همچنین آب ها و گیاهان و همه ی آفریدگان سپند مینو مانند انسان شادمان می شوند، می بالند و به خود مژده ی رستگاری می دهند. در فروردین یشت در ادامه ی ستایش های نقل شده ی فوق، آب ها و گیاهان از زادن و بالیدن زرتشت شادمان می شوند، به خود می بالند و همه ی آفریدگان سپند مینو به خود مژده ی رستگاری می دهند.
در اسطوره، خردمندی طبیعت تا رستاخیز ادامه دارد. در دوران هوشیدرماه ضحاک از بند آزاد می شود و دستور می دهد آب و آتش و گیاه را برنجانند و هرکه این کار را نکند ضحاک او را می جود. آب و آتش و گیاه از مردمان نزد اورمزد شکایت می کنند و او نزد گرشاسب می رود وی را برمی خیزاند و گرشاسب ضحاک را می کشد ( مینوی خرد، 1380: 79). در این دوران ضحاکِ دژخرد دشمن طبیعت خردمند است.
در بندهش طبیعت در کنار ایزدان مینوی و انسان ( کیومرث) با اهریمن به نبرد می پردازد. مینوی آسمان چونان ارتشتاری اروند که زره فلزین دارد، مقابله با اهریمن را مهیا ساخت. نخستین نبرد را آسمان کرد. دیگر نبرد را آب - در حالی که باد او را یاری می داد - با اهریمن کرد، سومین نبرد را زمین، چهارمین را گیاه، پنجمین را گاو یکتا آفرید، ششمین نبرد را کیومرث، هفتمین را آتش، هشتمین را اختران، نهمین را ایزدان مینوی و دهمین نبرد را ستارگان ناآمیزنده کردند ( فرنبغ دادگی، 1380: 63-67). چنان که ملاحظه می شود نبرد طبیعت با اهریمن قبل از نبرد ایزدان و انسان آغاز شده است. در این نبرد هم حیوانات و هم عوامل طبیعی چون آب، زمین، آسمان و... حضور دارند.
ذهن آفریننده ی آدمی طبیعت را به ماورای طبیعت برده، ویژگی های مینوی، انتزاعی و اندیشگی به آن بخشیده و از آن اسطوره آفریده است. در این آفرینش اسطوره ای خرد با طبیعت پیوند می خورد و در قالب اسطوره با آن یگانه می شود. « در بینش اساطیری پدیده های طبیعی دارای شعور و اراده اند... همین بینش سبب شده است که باورها و انگاره های دیگر انسان نیز در اشیا و عناصر طبیعی و جانوران متبلور شود» ( مختاری، 1379: 74). امشاسپندان و ایزدان در کنار خویشکاری مینوی خود و موازی با آن، به نوعی با طبیعت هم در ارتباطند. بهمن ( وهومنه) موکل و پشتیبان حیوانات سودمند است، آتش نماینده ی اردیبهشت است، شهریور پشتیبان فلزات است، سپندارمذ ایزدبانوی زمین و بخشنده ی چراگاه است، خرداد آب را حمایت می کند و شادابی گیاهان از اوست، امرداد سرور گیاهان است ورمه ی گوسفندان را می افزاید، ایزد گوشورن موکل بر چارپایان است. تیشتر خدای باران و اپام نپات ایزد آب هاست، ایزد وای ( ویو) تجسم فضا و باد است و نمونه های دیگری که از ذکر آن خودداری می شود. در این نمونه ها اسطوره های مقدسی که از نیروی تشخیص نیک از بد یعنی خردمندی برخوردارند، با طبیعت یگانه می شوند.
خردمندی طبیعت و انسان گونگی آن امروزه در ادبیات یکی از زیباترین صور خیال است و تشخیص (1)نام دارد، و آن « تصرفی است که ذهن شاعر در اشیا و عناصر بی جان طبیعت می کند و از رهگذر نیروی تخیل خویش بدان ها حرکت و جنبش می بخشد. در نتیجه هنگامی که از دریچه ی چشم او به طبیعت و اشیا می نگریم، همه چیز در برابر ما سرشار از زندگی و حرکت و حیات است» ( شفیعی کدکنی، 1370: 149). این صورت خیالی و عاریتی در روزگاران کهن فراتر از شعر و ادبیات بود و باوری مقبول محسوب می شد که باورها و اعتقادات دیگری را حول خود شکل می داد.
این اسطوره های دیرینه و باورهای پیشینه با هنرمندی فردوسی در شاهنامه به زیبایی پرداخته شده و در حماسه تداوم یافته اند. در شاهنامه بسیاری از موجودات غیرانسانی و طبیعی یا به شکلی آشکار و صریح، خردمند و هوشمندند مانند رخش، سیمرغ، اژدهای سخنگو و... و یا در نهان خود خردی نهفته دارند چون آب و آتشی که به بی گناهانی چون سیاوش و فریدون و کیخسرو آسیب نمی رسانند، و یا چون گیاهانی که در سوگ سیاوش غمگین می شوند و خورشید و ماهی که سیاه می پوشند. در این جا به تحلیل برخی نمونه ها پرداخته می شود.

رخش

یکی از خردمندترین موجودات اسطوره ای حماسه رخش رستم است. ورود او به حماسه بسیار زیبا و باشکوه است. در ورود او به حماسه خرد و اسطوره نقش مهمی دارند.
وقتی رستم سرو سهی می گردد و زیبنده ی کلاه مهی می شود، اسبی یگانه و شایسته می خواهد که با تازی اسپان معمولی متفاوت باشد. از این رو رخش موقعی به رستم می پیوندد که او دوران کودکی و نابخردی را پشت سر نهاده و در آستانه ی خردمندی است:
کنون گشت رستم چو سرو سهی
بزیبد برو بر کلاه مهی
یکی اسپ جنگیش باید همی
کزین تازی اسپان نشاید همی
(2، 49)
بر هر اسبی که دست می کشد، پشت او خم می شود تا این که از کابل، شهر رودابه، گله ی اسبی به راهنمایی چوپان پیر می آید:
یکی مادیان تیز بگذشت خنگ
برش چون بر شیر و کوتاه لنگ...
به رستم چنین گفت چوپان پیر
که ای مهتر اسپ کسان را مگیر
(2، 52)
نظام مندی اسطوره و حماسه نمایان می شود: مادیانی از کابل می آید، همان گونه که رودابه از کابل آمده است. کره اسبی شگفت به دنیا آورده است همچنان که رودابه رستم را. چوپانی پیر راهنما و نگهبان اوست، همچون زال، و کره اسب همچون رستم پیلتن است:
چو رستم بران مادیان بنگرید
مرآن کره ی پیلتن را بدید
(2، 53)
رنگ و نگار رخش با گاو برمایه در داستان فریدون شباهت زیادی دارد. در توصیف گاو برمایه آمده است:
زمادر جدا شد چو طاووس نر
به هر موی بر تازه رنگی دگر
(1، 57)
و در توصیف رخش آمده است:
تنش پر نگار از کران تا کران
چو داغ گل سرخ بر ارغوان
(2، 53)
این رنگ و نگار که موی به موی و کران تا کران وجود این دو حیوان نجیب را گرفته، نشان متفاوت بودن آن ها با سایر حیوانات است و دانایان و بزرگان این نکته را دریافته اند. پس از به دنیا آمدن گاو برمایه بخردان انجمن می کنند:
شده انجمن بر سرش بخردان
ستاره شناسان و هم موبدان
که کس در جهان گاو چونان ندید
نه از پیرسر کاردانان شنید
(1، 57)
در مورد رخش نیز چنین آمده است:
سه سال است تا این به زین آمدست
به چشم بزرگان گزین آمدست
(2، 53)
رستم رخش را می بیند و می پسندد و از خداوند او سراغ می گیرد، زیرا او از داغ آتش تهی است. « چوپان پیر» که در اسطوره همیشه راهنمای خردمند و مردی پیش آگاه است، در این ماجرا نقش مهمی دارد و از نشانه های مهم پیوند خرد و اسطوره است. خویشکاری او پیوند رستم و رخش است، پاسخ می دهد:
خداوند این را ندانیم کس
همی رخش رستمش خوانیم و بس
(2، 51)
مادیانی که تا آن زمان چون شیر ژیان از سپردن کره اسب خود به دیگران جلوگیری کرده بود تسلیم و رخش به رستم سپرده می شود. این مادیان توان شناخت و تشخیص را دارد.
پهلوان جوان او را اژدها خطاب می کند و بهای آن را می پرسد. چوپان پیر بهای آن را « بر و بوم ایران و راست کردن روی ایران زمین» می داند، همچنان که تکلیف رستم و خویشکاری اوست و ایران سرزمین اسطوره و خرد است. رستم رخش را نیکی یزدان می داند:
زچوپان بپرسید کاین اژدها
به چندست و این را که خواهد بها
چنین داد پاسخ که گر رستمی
برو راست کن روی ایران زمی
مراین را بر و بوم ایران بهاست
بدین بر تو خواهی جهان کرد راست
لب رستم از خنده شد چون بسد
همی گفت نیکی زیزدان سزد
(2، 54)
چوپان پیش آگاه بهای او را برقراری راستی نه فقط در ایران که در جهان می داند، و « راستی» آرمان مشترک خرد و اسطوره است. « بهای رخش خاک ایران است و وظیفه اش راست کردن جهان، زدودن بیداد، برقرار کردن سلطه ی خرد و گسترش صلح و دوستی» ( جمالی، 1368: 13).
رستم می خندد و خنده ی او نه فقط شادی گذرا از یافتن اسبی زیباست بلکه شادمانی او از یافتن همتای اسطوره ای خردمند خویش است. زال، اسطوره ی خرد، از دیدن رخش و سوار آن شادمان می شود و گزینش شایسته ی رستم را می پسندد. این جا نیز خرد و اسطوره در داستان حضور دارد:
دل زال زر شد چو خرم بهار
زرخش نو آیین و فرخ سوار
(2، 55)
او از بیم گزند هر شب برای رخش سپند می سوزاند و با آیینی اسطوره ای او را محفوظ می دارد. به این ترتیب با همیاری خرد و اسطوره رستم و رخش به هم می پیوندند.
رخش در هفت خوان همراه رستم است و مراحل رسیدن به کمال و خودآگاهی را طی می کند. گذار رخش از هفت خوان نشانه ی بزرگی از تأیید خردمندی او پس از سفر اسطوره ای دشوار است.
علاوه بر همراهی و همگامی کلی رخش با رستم در هفت خوان، در خوان اول او مستقیماً با شیر می جنگد و جان خود و رستم را نجات می دهد، و در برداشتی روانی درنده خویی و وحشی گری را از خود دور می کند. در خوان دوم او اژدها را می بیند و سه بار رستم را از خواب بیدار می کند و به مبارزه وامی دارد، و در نبرد نیز به یاری او می شتابد و موجب نجات رستم می شود او در خوان اول و سوم از رستم هوشیارتر و بیدارتر است، همچنان که در ماجرای مرگ رستم نیز از رستم خردمندتر است.
رخش زبان رستم را به خوبی می فهمد و رستم با او سخن می گوید و او را هوشیار خطاب می کند. « رخش رستم از حیث هوش و قوه عقل نیز حیوانی عجیب بود. چنان که رستم با او سخن می گفت و او سخنان وی را به نیکی درمی یافت و کارهای بزرگ مانند شیر انجام می داد» ( صفا، 1363: 567).
چنین گفت با رخش کای هوشیار
که گفتت که با شیر کن کارزار
(2، 92)
تهمتن به رخش سراینده گفت
که با کس مکوش و مشو نیز جفت
اگر دشمن آید سوی من بپوی
تو با دیو و شیران مشو جنگجوی
(2، 64)
در این بیت رخش « سراینده» دانسته شده است. رخش همچون انسان آداب تطهیر به جای می آورد و از آلودگی و پلیدی روان، پاک و مطهر می شود. این آیین اسطوره ای نشانه ی پاکی و راهی برای رسیدن به خرد است. پس از خوان دوم و رسیدن به چشمه ی آب، رستم نه تن خود، که تن رخش را به آب پاک می شوید و این پاداش نبرد او با شیر در خوان قبل و طاقت و تحمل او در گذار از خوان دوم است:
همه تن بشستش بران آب پاک
به کردار خورشید شد تابناک
(2، 94)
رنگ او رنگ خورشید است و تطهیر او را تابناک تر می کند. رخش پس از مرگ نیز چون آدمیان تطهیر می گردد و غسل داده می شود.
در داستان رستم و تهمینه نیز نکته ای نهفته است. رخش هوشیاری که هفت خوان را به سلامت پشت سر می نهد، در سمنگان از رستم گم می شود و به بند سواران ترک می افتد. می توان گم شدن او را وظیفه ی اسطوره ای او دانست. وظیفه ای که نتیجه ی آن پیوند تهمینه و رستم و تولد سهراب است:
یکی اسب دیدند در مرغزار
بگشتند گرد لب جویبار
چو بر دشت مر رخش را یافتند
سوی بند کردنش بشتافتند
(2، 171)
در سمنگان او با رستم یگانه است. ثمره ی رفتن رستم به سمنگان سهراب است و نتیجه ی رفتن رخش، بهرجستن از او و شکل گیری نژاد اسبانی است که لابد تقدیر یکی از آن ها را به سهراب می سپارد:
گرفتند و بردند پویان به شهر
همی هریک از رخش جستند بهر
(2، 171)
از دیگر نشانه های پیوند خرد و اسطوره در داستان رخش، ارتباط او با سیمرغ است. سیمرغ نمادِ اسطوره ای دانایی و خرد است. در نبرد رستم و اسفندیار او علاوه بر درمان کردن رستم، رخش را نیز درمان می کند و سلامت او را به وی بازمی گرداند. رخش در این قسمت داستان با اسطوره ی خرد پیوند دارد.
برای همنشان رخش را پیش خواست
فرو کرد منقار بر دست راست
برون کرد پیکان شش از گردنش
نبد خسته گر بسته جایی تنش
(6، 296)
طول حیات رخش بسیار طولانی و به درازای عمر رستم است. او در عهد پادشاهی گرشاسب کره اسبی پیلتن بود و تا زمان بهمن و اسفندیار زیست. رخش با زمان اسطوره ای در پیوند است.
هوشیاری و خردمندی او در ماجرای مرگ رستم آشکار است، زیرا از خیانت آگاه است و تلاش می کند رستم را از رفتن بازدارد. او در این قسمت از رستم آگاه تر و داناتر است:
همی رخش زان خاک می یافت بوی
تن خویش را کرد چون گردگوی
همی جست و ترسان شد از بوی خاک
زمین را به نعلش همی کرد چاک
(6، 330)
« زمان» چشم خرد رستم را می پوشاند و او را گرفتار خشم می کند، اگرچه چشم خرد رخش بیناست. رستم ندای خرد و اسطوره را از رفتار رخش درک نمی کند، برخلاف هفت خوان که در آن مفهوم رفتار میش نیکوسرین را درمی یابد و از مرگ نجات پیدا می کند. این نمونه ها بیانگر این است که اسطوره به تنهایی کارساز نیست و تدبیر و اندیشه ی انسان نیز نقش بسیار مهم و مؤثری در سرنوشت دارد. رستم رخش را درنمی یابد همان گونه که اسفندیار هشدار شتر را درنمی یابد، و نتیجه ی این درنیافتن ها مرگ است. زمان در این جا عامل نادانی می شود و تقدیری است که با خرد می ستیزد:
دل رستم از رخش شد پر زخشم
زمانش خرد را بپوشید چشم
یکی تازیانه برآورد نرم
بزد نیک دل رخش را کرد گرم
(6، 331)
رخش وفادار تسلیم می شود و در چاه خیانت و نه جای آویزش و کارزار، همراه با سوار شایسته ی خود به مرگی سزاوار که شکست و تسلیم نبود بلکه سمبل نامردی نامردان خواهد شد تن می دهد. مرگ این حیوان اسطوره ای خردمند بسیار غم انگیز است. در مرگ او نیز خرد و اسطوره حضور دارند.
برتری رخش و انسان گونگی و خردمندی او حتی پس از مرگ در آیین کفن و دفن او نیز دیده می شود. او همچون رستم به آیین کهن شسته می شود و بار دیگر مطهر می گردد. جامه بر او می گسترند و او را به دیبا کفن می کنند. او آن قدر گرامی و محبوب است که فرامرز و اطرافیان دو روز، روزگار می نهند تا تختی گران برای او مهیا سازند و او را به زابلستان آورند و در کنار رستم در دخمه ای بر تختی زرین برابر سوار خود بخوابانند. می توان گفت نگرش به رخش نیز اسطوره ای و در عین حال خردمندانه است:
از آن پس تن رخش را برکشید
بشست و برو جامه ها گسترید
بشستند و کردند دیبا کفن
بجستند جایی یکی نارون
برفتند بیداردل در گران
بریدند ازو تخت های گران
دو روز اندران کار شد روزگار
تن رخش بر پیل کردند بار...
به باغ اندرون دخمه ای ساختند
سرش را به ابر اندر افراختند
برابر نهادند زرین دو تخت
برآن خوابنیده گو نیکبخت
(6، 337)
همه ی این نشانه ها خردی اسطوره ای را در وجود این اسب وفادار آشکار می کند، و برتری او را بر بسیاری از انسان های بی خرد و دژخرد نمایان می سازد.
رنگ این اسب سفید بود. در بهرام یشت ایزد بهرام، ایزد جنگ و پیروزی، گاه در کالبد اسب سفید و زیبایی ظاهر می شود و شاید از همین روست که اسب رستم رخشنده و سفید است.
در اسطوره های یونانی نیز اسبان اسطوره ای خردمند دیده می شوند. اسب آخیلوسِ تکاور، آسمانی نژاد است و مرگ آخیلوس را پیشگویی می کند، بر مرگ او می گرید، اشک می ریزد و آن را کاری خدایی و سرنوشتی چاره ناپذیر می داند.
از این رو وجود عواملی چون چوپان پیر و نقش او در پیوستن رخش به رستم، خرسندی زال از رخش، گذار رخش از هفت خوان و نبردهای گوناگون او در طول این سفر اسطوره ای، سرایندگی رخش و شنیدن سخن انسان و درک آن، تطهیر شدن با آب در زمان حیات و پس از مرگ، آگاهی او از خطر مرگ در ماجرای مرگ رستم، خویشکاری او در راست کردن جهان، بیدار کردن رستم از خواب، یاری کردن سیمرغ در مداوای زخم های او، نشانه هایی از پیوند خرد و اسطوره در وجود رخش می باشند.
در لایه های زیرین این عوامل به ظاهر غیرعقلانی، خرد و اندیشه ای اسطوره ای نهفته است که از باور به خردمندی طبیعت و موجودات و به طور کلی کیهان سرچشمه گرفته است.

سیمرغ

آشکارترین نماد پیوند خرد و اسطوره در موجودات غیرانسانی در شاهنامه سیمرغ است. سیمرغ با کارکردی معنوی و روحانی در اسطوره، عرفان و حماسه جایگاه ویژه ای دارد. « مرغ و سرنمون آن، سیمرغ ( سئن مرو) در اساطیر و ادب ما نماد اندیشه ها، پنداشت ها و دریافت های بسیارگونه است» ( مسکوب، 1374: 42).
سیمرغ در شاهنامه نماد دانایی و خرد است. پیشینه ی اسطوره ای این مرغ فرمانروا در آثار مختلف آمده است و نیازی به تکرار آن نیست. در این قسمت به نشانه هایی که پیوند دانایی و اسطوره، را در وجود او روشن می کنند پرداخته می شود.
اولین نشانه « پرنده» بودن است. پرندگان در مقابل خزندگان و دوزیستان که اغلب در اسطوره نماد اهریمن دانسته شده اند، قدرت پرواز در آسمان مینوی را دارند، و محدودیت های انسان و سایر موجودات زمینی، آبی و زیرزمینی را ندارند و می توانند از ناشناخته های دور و غیرقابل دسترس آگاه شوند.
یونگ پرنده را یکی از مناسب ترین نمادهای تعالی و بیانگر مکاشفه ی ویژه و نماد رهایی و نجات می داند، و معتقد است قدرت کامل تعالی او در گذار از خودآگاه زیرزمینی و دستیابی به واقعیت فوق بشری یا تعالی فوق شخصی است. قدرت گذار پرنده در انسان بالدار، اسب بالدار و اژدهای پرنده نیز در نگاره های باستانی دیده می شود.
سیمرغ شاهنامه هم پرنده ای فراخ بال است که پرنده بودن به او توفیق و شایستگی آن را می دهد که در البرز کوه مقدس، آشیان گیرد و به آسمان نزدیک باشد. او به علت پرنده بودن آگاهی هایی دارد که سایر موجودات از آن محرومند.
نشانه ی دیگر، پیوند او با زال پیر خرد شاهنامه است. او همراه زال به حماسه گام می نهد، در تنگناها و درماندگی ها به یاری او می شتابد، در نبرد اسفندیار او نیز به تبع خاندان زال، درمانده می شود و همراه با زال از حماسه کنار می رود. « زال» نماد خرد و تفکر است و خرد سیمرغ آن قدر برتر است که بر خرد زال برتری دارد، و در بیچارگی ها چاره ساز او می گردد. تنها کسی که می تواند سیمرغ را فراخواند زال است. بی خردان و کم خردان را یارای آن نیست که سیمرغ دانا را فراخوانند. او فقط به ندای پیر دانا پاسخ می گوید و پیر دانا یعنی تفکر، شناسایی، بصیرت و دانایی. در حقیقت دانایی، تفکر و خرد قادر به شناخت سیمرغ ( خرد برتر) است. زال و سیمرغ هر دو آمیخته ای از خرد و اسطوره محسوب می شوند.
نشانه ی دیگر البرز کوه است. کنام او در بلندای کوهی مقدس و سپند که جایگاه خرد و خردمندان است قرار دارد. البرزکوه، جغرافیای پیوند خرد و اسطوره است. در شاهنامه کنام سیمرغ به کاخ مانند شده است. کاخی که از دسترنج و از آب و خاک ساخته نشده است و هیچ دد و دام و ‌آلودگی و پلیدی را بدان راه نیست. آن جا، جایگاه پاکی و نیکی است:
یکی کاخ بد تارک اندر سماک
نه از دست رنج و نه از آب و خاک
ره بر شدن جست و کی بود راه
دد و دام را بر چنان جایگاه
(1، 143)
این نشیم، رخشنده گاه زال قبل از فرود آمدن بر زمین است و با وابستگی ها و تعلقات دنیایی سازگاری ندارد، همان گونه که از دام و دد نیز فارغ است. سیمرغ نشیم خود را با تاج و گاه و کیانی کلاه بیگانه می داند:
به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت
که سیر آمدستی همانا ز جفت
نشیم تو رخشنده گاه من ست
دو پرّ تو فرّ کلاه من ست
چنین داد پاسخ که گر تاج و گاه
ببینی و رسم کیانی کلاه
مگر کاین نشیمت نیاید به کار
یکی آزمایش کن از روزگار
(1، 144)
سام با همه ی خردمندی شایسته ی حضور در این کنام روحانی و اسطوره ای نیست، و سیمرغ خود زال را نزد او فرود می آورد. این کنام فراتر از دنیای انسان و انسانی است. عظمت، تقدس و بزرگی سیمرغ، سام را به سر فرود آوردن، نیایش و آفرین وادار می کند:
فروبرد سر پیش سیمرغ زود
نیایش همی بآفرین برفزود
(1، 145)
سام پس از بیداری خرد توفیق می یابد او را لحظه ای درک کند که قبل از آن چنین شایستگی را نداشت.
نماد دیگر آتش است. سیمرغ راز برقراری پیوند با زال را به هنگام درماندگی و ناچاری در این می داند که زال ‌آتشی برافروزد و پری از سیمرغ را بر آن بسوزاند. آتش نیز اسطوره ای در پیوند با اندیشه است. پیوند آتش و اندیشه در بخش زال آمده است. نشانه ی دیگر « پر» است. در این داستان یکی از نشانه هایی که سیمرغ به زال می دهد تا با آن وی را فراخواند پر است:
بر آتش برافکن یکی پرّ من
ببینی هم اندر زمان فرّ من
(1، 145)
پر، از یک سو نشانه ی مهر سیمرغ به زال است، از سوی دیگر نشانه ای اسطوره ای است. در یشت ها زرتشت از اهورامزدا در مقابل جادوی مردمانی که بسیار بدخواهند و او را می آزارند، چاره می طلبد و اهورامزدا در پاسخ چاره را در همراه داشتن پری از مرغ « وارغن» ی بزرگ شهپر می داند تا هیچ مردی را توانایی شکست دادن او نباشد، و آن پر به او فرّ بسیار بخشید ( این موضوع در تحلیل شخصیت زال آمده است).
پر سیمرغ در بخشیدن فرّ و در تدبیر و چاره اندیشی در اوستا و شاهنامه کارکردی مشابه دارد. همچنین هر دو در هنگام درماندگی به کار می آیند. پر که ویژگی پرنده ( نماد تعالی) است، می تواند در نهان خود بخشی از خرد و اندیشه ی ناب و برتری باشد که از عالم مینو سرچشمه می گیرد و یاریگر نیروهای بسیار خردمند می شود. پر پروازی که به پرنده قدرت پرواز می دهد همان دانایی است که به انسان توان مقابله با مشکلات، چاره یابی و درمانگری می بخشد. اگر سیمرغ با پر پرواز می کند، آدمی با اندیشه پیش می رود و از ناشناخته ها آگاه می شود. این نشان اسطوره ای را نیز می توان با اندیشه مرتبط دانست، به ویژه که در شاهنامه درمانگر و شفابخش نیز هست.
نشان دیگر سخن گفتن سیمرغ است. سیمرغ با زال سخن می گوید و زال نیز سخن او را درک می کند. سخن گفتن با اندیشیدن رابطه ای متقابل و دوسویه دارد. سخن گفتن سیمرغ او را به دنیای انسان ها نزدیک می کند با این تفاوت که همگان شایستگی سخن گفتن با او را ندارند.
نشان دیگر خردمندی او این که پزشکی دانا و فرزانه است، به تعبیر شاهنامه « پزشک تو پند است و دارو خرد». دانایی او در این مورد هم در داستان تولد رستم و هم در نبرد رستم و اسفندیار روشن است.
« پرنده ای پزشک» اسطوره ای خردمند است، یعنی « ایزدی که به صورت انسان خودنمایی می کند و این امر در خاصیت پزشکی و درمانگری از سیمرغ از قدیم موردنظر بوده است» ( رستگاری فسایی، 1383: 55).
نشانه ی دیگر غیب دانی، همه آگاهی و پیش آگاهی اوست. راز مرگ اسفندیار و نتیجه ی آن را پیش گویی می کند. این نوع آگاهی که با « مینو» پیوند دارد، خردی مقدس و اسطوره ای است.
او آسیب پذیری اسفندیار را در چشم و راز مرگ اسطوره را نابینایی و تیره چشمی، یعنی دور شدن از خرد می داند. از این رو شخصیت های اسطوره ای همچون اسفندیار تا زمانی به حیات مقدس خود ادامه می دهند که بینا و دانا باشند. پیشگویی او هنگام تولد رستم نیز نشان پیش آگاهی و دانایی اوست:
کزین سرو سیمین بر ماه روی
یکی نرّه شیر آید و نامجوی
(1، 237)
همچنین او هنگام بازگشت زال به جامعه از درماندگی های زال در آینده آگاه است. در پایان این قسمت لازم است یادآوری شود که این تحلیل از سیمرغ در پیوند با زال و خانواده اوست.

اسب سیاوش

اسب سیاوش نیز از نوع رخش است. از تحلیل ویژگی های این اسب به دلیل شباهت فراوانی که به رخش دارد و تکراری خواهد بود خودداری می شود. فقط به این مختصر اشاره می گردد که « اسب سیاوش، شبرنگ بهزاد از تبار اسب های اساطیری است. اسبی که زبان می فهمد. سیاوش دم مرگ رازی در گوش اسب سیاه می خواند و اسب را رها می کند. اسب راز تفویض خود را به کیخسرو تا سال ها نگه می دارد» ( موسوی، 1387: 102). در وجودش نیروی شناسنده ای است که او را به کیخسرو می رساند؛ او با دیدن کیخسرو مانند انسانی غمگین آهی سرد می کشد و با آرام ایستادن خود را به کیخسرو معرفی می کند:
نگه کرد بهزاد و کی را بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید
بدید آن نشست سیاوش پلنگ
رکیب دراز و جناغ خدنگ
همی داشت در آبخور پای خویش
از آن جا که بد دست ننهاد پیش
چو کیخسرو او را به آرام یافت
بپویید و با زین سوی او شتافت
(3، 210)
فرّ یزدانی این دو همیارِ هوشیارِ ایزدیار را به هم پیوند می دهد و گیو نیز این نکته را درمی یابد:
بدو گفت گیو ای شه سرفراز
سزد کاشکارا بود بر تو راز
تو از ایزدی فرّ و برز کیان
به موی اندر آیی ببینی میان
(3، 211)
سیاه رنگی « اسب فرخ نژاد» سیاوش و کیخسرو را نمی توان نشانی اهریمنی و پلید دانست. زیرا با خویشکاری اهورایی آن ها سازگار نیست، بلکه نشان سوگواری و سیاهپوشی بر مرگ سیاوش است. همان گونه که خورشید و ماه هم با ابر سیاه خود را می پوشانند و به سوگ می نشینند.

شتر هشداردهنده

علاوه بر رخش و بهزاد شبرنگ، شتری که همراه اسفندیار به سوی زابلستان می رود شتری خردمند و پیش آگاه است:
همی رفت تا پیشش آمد دو راه
فروماند بر جای پیل و سپاه...
شتر آنک در پیش بودش بخفت
تو گفتی که گشت ست با خاک جفت
همی چوب زد بر سرش ساروان
زرفتن بماند آن زمان کاروان
جهانجوی را آن بدآمد بفال
بفرمود کش سر ببرّند و یال...
وزانجا بیامد سوی هیرمند
همی بود ترسان ز بیم و گزند
(6، 230)
این شتر پیشرو خردمندی است که به اسفندیار هشدار می دهد و بر سر دوراهی سرنوشت ساز او را از رفتن به بیراهه باز می دارد ولی او که گرفتار آز و قدرت طلبی است، ندای خرد را - اگرچه دریافته است - نادیده می گیرد و به راه خود ادامه می دهد. او از گزند ترسان است، ولی جاه طلبی او را به رفتن وادار می کند. تقابل خرد و بی خردی و نتیجه ی آن ها در این قسمت داستان قابل تأمل است. در وجود شتر، اسطوره و خرد با هم آمیخته شده است. او به تبع باورهای اسطوره ای حیوانی خردمند است و به دلیل خردمندی به ستم کشته می شود.

سایر حیوانات

به نمونه های دیگر گذرا اشاره می شود:
سبز مرغان سترگی که به آواز رومی با اسکندر سخن می گویند، و خردمندانه به او هشدار می دهند نمونه ی دیگری از پیوند خرد و اسطوره است:
بدو مرغ گفت ای دلارای رنج
چه جویی همی زین سرای سپنج
اگر سر برآری به چرخ بلند
همان بازگردی ازو مستمند
(7، 81)
سپاهیانی از نوع دد و دام و مرغ و پلنگ و گرگ و ... در لشگر کیومرث نیز اسطوره های خردمندند. آنان به حمایت از هوشنگ و کیومرث، به کین خواهی سیامک برمی خیزند و جهان را بر دیو نستوه اهریمنی تنگ می کنند.
پری و پلنگ انجمن کرد و شیر
زدرندگان گرگ و ببر دلیر
سپاهی دد و دام و مرغ و پری
سپهدار پرکین و کندآوری...
به هم برشکستند هر دو گروه
شدند از دد و دام دیوان ستوه
:  راسخون    1393/1/24 10:57     
  
تعداد بازدید :  655

انتقادات و پیشنهادات:
ارسال
انتقادات و پیشنهادات: