پنجم شهریور روز داروسازی و روز بزرگداشت محمد بن زکریای رازی فیلسوف ری
سخن از محمدبن زكرياي رازي است که برخي او را بزرگ ترين و برخي تنها فيلسوف عالم اسلام مي دانند. در مقابل چنين عظمتي، دو نگاه ديگر جبهه گرفته است. اول ديدگاه كساني كه او را اساساً ملحد دانستند و افكارش را شيطاني و ديگر كساني كه از اين ميان هيچ كدام را برنگزيده و راه ميانه در پيش گرفته، رازي را يا اساساً فهم نشده و در غبار دشمني، ناشناخته مانده معرفي مي كنند يا صورت مسأله را پاك و تنها به پزشكي و تبحر او در اين علم اهتمام مي ورزند.
اما چهره علمي واقعي اين شخص چگونه است؟ كسي كه سال ها بلكه قرن ها بر او رديّه ها نوشته شده و رديه نوشتن به افكار و آراء او وظيفه و مدل علمي رايج شده بود و هم كه اكنون با فراخ ناك شدن شكاف علم و دين در نظر دگرانديشان جهان حكيمي يكتا به نظر مي رسد.
***
همچون بسياري از چهرهاي علمي و فلسفي، محمدبن زكرياي رازي كه حتي اسمش را عموماً ناقص بيان كرده و با نام پدرش، زكرياي رازي، مي شناسيم، چهره هاي ديگري نيز هستند كه انواع علوم از باستان شناسي، تاريخ، نسخه پ‍ژوهي و غيره مي بايست به استمداد تاريخ علم و فلسفه آيند تا غبار از چهره شان زدوده و در معرض شناخت مان قرارگيرند. اما در اين ميان اقبال عجيب مستشرقان وفيلسوفان غربي به پسر زكرياي رازي و در مقابل آن حذف يا دگرگونه انگاري او در جهان اسلام در تعارضي عميق توجه را جلب مي كند چرا كه او از اولين فلاسفه دنياي اسلام بوده و در دوراني تعيين كننده زيسته. دوراني كه انديشمنداني چون محمد عابد الجباري و ديگران سوداي ادامه آن راه و روش، و بازسازي آن را آمال و آرزوي خود قرار داده اند
اما فراسوي كفر و ايمان پسر زكرياي رازي پرسش هاي بسياري هست كه پاسخي براي آن نيست. دانستن پاسخ يا فرضيه اي حداقلي كاملاً ضرورت دارد تا يكي از چهره هاي تراشيده از او را محتمل بدانيم. پرسش هايي كه گويا جملگي چشم به آن بسته اند و هر كسي از ظن خود يار او شده  و او را مصادره به مطلوب خود مي نمايد.
درباره اشتغال او به كيمياگري و طب نيز اقوال متعدد است و حتي نابينايي او را برخي در اثر اشتغال به كيميا و مواد مورد نياز آن دانسته اند اما در مورد فلسفه او پرسش هايي هست كه گويا در مقابل آن سكوت کرده اند.
در نظر اول جمله مورخان تاريخ فلسفه اهميت رازي را اگر نگوييم در كفر او، در دگرانديشي او مي دانند و هر يك با قرائن و شواهد محيا شد? خود به گونه اي عقايد او را تحليل مي كنند اما در همين قدم اول نكته اي حائز اهميت است كه گويي مغفول مانده است. آن نكته اساسي اين است كه از پسر زكرياي رازي آثاري كه به خاطر آنها به الحاد متهم شده باقي نمانده و قضاوت همه بر اساس اقوال مخالفان او است. مخالفان او كه از قضا بيشتر از اسماعيليان و داعيان آنها بوده اند
به نظر مي رسد در ابتداي پژوهش بدون قبول هيچ يك از سه پيش فرض در مورد شخصيت علمي رازي بايد بتوان تيپ او را ترسيم نمود. براي تيپولوژي او چند داده كوتاه در دست داريم كه كمي راه گشا است. اينکه رازي كيمياگر و پزشكي حاذق بوده و در موسيقي نيز دستي داشته است. هر چند مجال ورود به تيپولوژي او در اين مقال نيست اما از همين اندك برمي آيد دست کم رازي زندگي اي آزاد و دور از تعصب داشته که از فلسفه او نيز همين برمي آيد.
او اساساً مانند انديشمنداني كه بعدها در دوران رنسانس سر برآوردند مقوله دين را از فلسفه جدا مي دانسته، يعني دقيقاً كاري عكس آنچه در زمان او در جهان اسلام در حال رخ دادن بود و فلاسفه در آشتي دين و فلسفه و حتي دين و علم مي كوشيدند
رازي كه يك راسيوناليست به تمام معنا است اصالت را به عقل داده و از همين رهگذر نيز دين را به مثابه يک پديدار بررسي و واكاوي کرده است. پس اينکه چون و چرا کردن او را در باب اديان مختلف و درانداختن تناقضات ظاهري هر كدام با ديگري و در نهايت اديان را دو به دو به مكيال سنجش درآوردن، طريقي کاملا فلسفي بدانيم، بي راه نيست؛ که فيلسوفي از اين طريق در جستار حقيقت راه مي جويد. وراي اين متد رازي، جهان بيني او قراردارد كه آن را منبعث از مانويت قبل از اسلام ايران يا از اپيكوريان يونان و يا به قول خود رازي حرائيان دانسته اند. براي فهم گرايش رازي به هر يک، بديهي است که در پژوهشي دين شناسانه بايد ديد كه كدام يك از اين اديان و مكاتب، عقل را موهبت اصلي خداوند به انسان براي نجات دانسته است.
چنان كه از عقائد رازي مي گويند او معتقد بوده پنج قديم در ازل بوده اند و نفس بسيار مايل بوده با هيولا درآميزد و آن هنگام كه چنين شد نفس گرفتار طبيعت گرديد. در اين هنگام خداوند عقل را به نفس عنايت فرمود تا به استمداد آن از هيولا برهد و به جايگاه مطلق و ابدي خويش در نامكان بازگردد. با فهم اينکه کدام يک از مکاتب و اديان مورد ذن در مورد رازي به اين نگاه نزديک است پاسخ پرسش مان به دست مي آيد، و فهميده مي شود رازي اساساً به کدام يک گرايش داشته است.
از سوي ديگر با تمام نشانه هايي از راسيوناليسم که در افكار رازي مي توان يافت و بارز است، نگاه او به شکل آفرينش، نگاهي كاملاً اساطيري بوده است؛ و اين خود تناقضي است كه چگونه يك عقل گرا از ضوابط خشک استدلال عقلي خارج شده و وجود انديشه در انسان و دليل تكليف مند بودن او را به تفكر، كه به زعم او مساوي فلسفه است، موهبتي فراطبيعي مي داند و به شكلي اسطوره اي مدعي است که خدا آن را به انسان عطا کرده است. شايد اين خود دليلي باشد بر اينكه رازي يكسر از ماوراءانديشي خالي نشده و به يك ماترياليست مبدل نگرديده است. شايد بتوان گفت از همين رو نيز هست كه همگان به خداباور بودن او تأكيد دارند و باور او به خدا از همين رهگذر جاي شک و ترديد ندارد و لاجرم او را از ورطه کفر مبري مي سازد. با اين اوصاف سؤال اينجا است كه عقل گرايي معتقد به خدا، آن هم با همان شكل اسطوره اي و ماوراء مادي، يك ملحد لج باز و غرض ورز با دين است يا پژوهش گري كه با يافته هاي عقلي خود به چنين دين باوري اي رسيده است؟
از آنجا که رازي تنها راه رسيدن انسان به سعادت را تمسك به عقل و فلسفه مي داند تا با آگاهي از وجود محض مبدأ هستي، انسان گرفتار در ماده بتواند از اين جهان برهد، بنابراين او به جهان ديگر نيز اعتقاد و يا لا اقل بايد بگوييم اميد داشته است.
در ميان تحليل گران آراء رازي در باب دين داري او دو رويکرد وجود دارد كه خود باعث بروز پرسش هايي مضاف مي گردد. اول از همه در مورد همان گروهي كه او را مقلد ادياني چون مانوي يا مكاتب يونانيان و حرانيان مي دانند. اين گروه مي بايست دقيقاً پاسخ دهند كه از لابه لاي آنچه از آراي فلسفي رازي به دست آمده، يا مطابقت كامل و بي چون و چرايي با يكي از اديان يا نحله ها وجود داشته که اگر چنين باشد مي بايست طبعاً او را قائل به آن دين و دين دار دانست، ور نه چنانچه گفته شده مجموع عقايدش را حاصل پژوهش بي غرض او با استمداد محض از عقل درباره اديان به دست آورده است. در هر کدام از اين دو صورت نيز رازي از الحاد تبرئه خواهد شد. يا اينکه او را صابئي، حراني يا غيرهم مي توان خواند يا جوينده حقيقت در ميان شان، با استمداد از عقل خود بنياد.
اما در رويکرد دوم و در کنار اين عقيده برخي نيز او را تحت تأثير استادانش دانسته اند. بعضي استاد او را ايرانشهري و به تبع آن، رازي را مايل به حكمت ايران باستان دانسته اند و برخي ديگر استاد او را البلخي، شخصي كه در شهرها مي گشت و فلسفه تعليم مي داد، محسوب داشته اند و حتي برخي افكار منتسب به رازي را مجعول آراء اين استادانش مي دانند
در هر حال، منبع عقايد او هرچه باشد، چه تفلسف بي غرض اما نافرجام يا بافرجام، و چه تقليد از كفر و الحاد استادانش، پرسش ديگري قول گروه دوم را با چالش اساسي ديگري روبه رو مي کند که تمام مباحث پيرامون دين داري رازي را تحت الشعاع قرار مي دهد و آن مشاهده نام چند رساله و كتاب از رازي است مانند كتاب "في آثار الامام الفاضل" و كتابي كه در رد اکيال درباره امامت نگاشته است. اين پرسش، پرسشي اساسي است كه رازي چگونه در كنار آثاري کفرآميز كه البته هرگز به دست ما نرسيده(!) و ما از چند و چون آنها به توسط مخالفان او مطلع شده ايم(!) چنين آثاري نيز نوشته است.
ناگفته نماند به اين پرسش نيز سعي شده پاسخ داده شود که البته آن هم ناپخته و ناكافي به نظر مي رسد. در تلاش براي پاسخ به اين پرسش گفته شده رازي دو دوره فكري داشته است. اين پاسخ از هيچ نظر قابل قبول به نظر نمي رسد يعني لااقل با داده هاي اندك تاريخي ما از زندگي او قابل قبول نيست چرا كه ما اطلاعي از زندگي او و قرينه اي و شاهدي دال بر اينكه تحولي در فكر او پيش آمده در دست نداريم و بدون در اختيار داشتن يك فكت تاريخي بديهي است که نمي توان چنين ادعايي داشت و اين پاسخ تنها در حد يك فرضيه و حدس مي تواند قابل قبول باشد که نياز به جستجوي بيشتري براي اثبات آن هست.
اما نكته اي كه كمتر بدان توجه شده اين است كه مخالفان رازي اغلب از اسماعيليان بوده اند و همانان منبع ما در شناسايي آراء او هستند. حتي در گزارش ابوحاتم رازي كه با پسر زكرياي رازي مناظره اي داشته و مناظره او مهم ترين منبع مورد تمسک پژوهش گران گرديده است. ابوحاتم اسمي از رازي نياورده و تنها به مناظره اش با ملحدي اشاره کرده و اين را كه اين ملحد چه کسي  بوده بعدها احمد حميد الدين کرماني که خود نيز از قضا مخالف رازي بوده مشخص كرده است.
علاوه بر اينها، اصرار فلاسفه و متكلمان در دوره هاي بعد نيز در رديه نويسي به رازي دقيقاً قابل درك نيست. حتي قابل تأمل است که بعد از رازي، ابن طفيل نيز، گرچه با رندي و زيركي، شبيه همان عقايد رازي را ابراز داشته ولي چنين هجمه اي عليه او به راه نيافتاد.
صرف نظر از مبناي فقهي الحاد رازي، او به اقرار خود و بنابه آنچه آمد به خداوند يكتا باور داشته اما نبوت را انكار مي كرده است و اين باعث مي شود دوباره به فرضيه راسيوناليست بودن او نزديك تر شويم چرا كه رازي دليل عدم ضرورت بعثت پيامبران را وجود عقل در انسان ها، و در همه آنها به يك اندازه دانسته و در كنار اين نظر كه بر ديدگاهي هستي شناسانه مبتني است، دليل ديگر او يعني ايجاد تفرقه در ميان اديان مختلف توسط اديان، نشان مي دهد رازي تنها از رهگذر عقل به داده هاي پيرامون خويش نگريسته و صرف نظر از حقانيت يكي از اديان، تاثّر ادعاهاي آنها يعني منازعه نفس گير و طولاني اديان را دليلي به عدم ضرورت نبوت دانسته است
اما از اين رهگذر، با نگاهي كلي به آراء رازي حتي با اكتفا به آنچه از مخالفانش به دست مان رسيده، واضح است كه رازي تحت هستي شناسي و متد راسيوناليستي اش كاملاً منفعت گرا بوده است. دليل اين مدعا را غير از صلح جويي در منازعه اديان توسط او، مي توان در نگرش اخلاقي او به وضوح يافت.
رازي لذت را بازگشتي به حد طبيعي روح و بدن و به طور كلي در احصاء رذايل و فضايل در رهگذر نيل به يك زندگي متخلق به اخلاق و هم زيستي و اعتدال مي داند كه در آن انسانِ مجبور به رنج و درد، نصيبي كمتر ديده تا در نهايت بتواند از بند عالم هيولايي برهد. به عنوان مثال او دروغ را بر اساس آنكه براي خير باشد يا شر، به دو نوع دروغ نيكو و دروغ زشت تقسيم كرده كه همين اندک مثال نشان گر اهتمام او به زيست انسان دردمند در همين دنيا است. حتي او براي رهايي از رنج مرگ هراسي نيز تلاش كرده و با نشان دادن زيان اين ترس، انسان را به اعتدال و زندگي عاقلانه در همين دنيا دعوت كند. و همه اينها چيزي نيست جز آنكه او از روزنه عقل به آسايش انسان و از معبر فلسفه به سعادت انسان مي انديشيده است.
با اين اوصاف حال سه گرايش در ترسيم چهره علمي رازي بايد روشن كنند كه چرا گروهي از آنها دست آوردهاي طبي و كيميايي وي را به آراء فلسفي اش ترجيح داده اند و فقط بدان مي پردازند در حالي كه رازي خود براي نيل به فلسفه، طب را ضروري مي دانست و چنانچه آمد در برشمردن رذائل و فضائل اخلاقي به طبع انسان نظر داشته و به صورت تجربي و به وسيله علم طب به مداقّه در آن پرداخته است.
از سوي ديگر غرب گراياني كه رازي را هم مسلك خود در عقل گرايي محض ديده اند نيز بايد به پرسش چگونگي نسبت او با دين و استمدادش از ماوراءالطبيعه در هستي شناسي اش در كنار پرسش هاي ديگري كه اشاره شد پاسخ دهند.
گروه آخر نيز كه يكسره در تلاش براي برائت اويند نيز چالش هاي فراواني دارند و از ديگر سو گروه مقابل شان كه يكسره به الحاد او پاي مي فشرند نيز بايد زواياي مسأله را روشن كنند و از وراي ديدگاهي فقهي و شرعي موضع خود را نسبت به كاوش فلسفي محض توسط يك انديشمند که در تلاش براي رسيدن به حقيقت مي کوشد، روشن سازند.
گردآوری: مسعود ایرجی


   1398/6/5 10:22     
  
تعداد بازدید :  62

انتقادات و پیشنهادات:
ارسال
انتقادات و پیشنهادات: