آن روزها
آن روزها
آن روزها


دفترچه اي داشت كه هرشب مي نشست و قبل از خواب، چيزهايي در آن يادداشت مي كرد. وقتي مي خواستيم برويم عمليات، دفترچه اش را به من سپرد.
    گفتم: «من خودم هم كه مي آيم؛ بهتر نيست به كسي بسپري كه نمي آيد؟!»
    گفت: «نه؛ دست تو باشد بهتر است. فعلادفترچه پيش تو بماند: اگر من برگشتم كه پس مي گيرم ولي اگر برنگشتم، دفترچه مال تو!»
    گفتم: «اگر من برنگشتم، چطور؟!»
    خنديد. فقط خنديد.
وقتي بدون او برگشتيم، مشتاقانه سراغ دفترچه اش رفتم؛ خيلي مشتاق بودم بدانم چه چيزهايي نوشته است.
    دفتر، سررسيدي بود كه در هر صفحه، برنامه هاي آن روز را نوشته بود. آخر شب مي نشست و كارهاي روزانه اش را مرور مي كرد. در هر صفحه، گوشه اي را جدا كرده بود و گذاشته بود براي محاسبه نفس! به مصداق همان كه فرموده است: «حاسبوا قَبلَ ان تُِحاسبوا» (حساب اعمال خود را بكنيد قبل از آن كه مورد محاسبه قرار گيريد)، هر روز حساب و كتاب اعمال و افكار آن روز را هم نوشته بود. ظاهرا در صفحه اول سررسيد به اين موضوع هم اشاره كرده بود.
    اما نكته مهم آن بود كه از گناه خبري نبود! نه غيبتي، نه تهمتي، نه دشنامي، نه نماز قضايي؛ هيچ گناهي ثبت نشده بود! بخش محاسبه اعمال در بيشتر صفحه ها سفيد بود! همينطور كه ورق مي زدم، بالاخره به صفحه اي رسيدم كه چيزي در آن نوشته شده بود: «امروز از ذهنم گذشت كه غيبت كسي را بكنم.» و از خدا براي گناه نكرده طلب مغفرت كرده بود! در تمام روزهاي يك ماه، فقط همين خطا ثبت شده بود؛ اگر بشود آن را خطا شمرد! او انسان نبود؛ يك فرشته بود.



    اين حرف ها را سال 1362، «محمدرضا كارور» مي گفت درباره‎ی «شهيد علي اكبر شاهمرادي». «كارور» را به نيكي و پاكي مي شناختيم و من حيرت زده بودم كه وقتي كارور درباره كسي اين حرف ها را مي زند؛ آن فرد ديگر كيست!
    اين روزها و با فاصله گرفتن از آن روزها، خيلي ها – بدرستي – تلاش مي كنند تا بگويند عموم رزمنده ها هم از جنس بقيه مردم بودند؛ با همه خطاها و گناهاني كه ممكن است يك انسان دچار آن شود و با سوابقي كه در بعضي موارد چندان درخشان هم نيست. نبايد از رزمنده ها، الگوهاي دست نيافتني ساخت!
    افراط در اين موضوع باعث شده تا امثال شهيد كارور و شهيد شاهمرادي كم كم به افسانه تبديل شوند! شايد در ذهن كساني كه همه‎ی ذهنشان را دنيا و دنياپرستي پر كرده است، همه اينها يك افسانه به نظر آيد. مگر مي شود يك انسان در طول يك ماه، هيچ گناهي نكند و فقط يك مرتبه به فكر خطا و گناه بيفتد؛ آن هم فقط از ذهنش بگذرد و نه آن كه مرتكب خطا شود؟! مگر مي شود؟!
آري، مي شد. آن روزها، چنين افرادي هم در جبهه ها داشتيم. همه اين گونه نبودند؛ اما چنين گوهرهاي تابناكي هم داشتيم.
    نگذاريم در گذر زندگي روزمره‎ی دنيايي، ياد و خاطره شان فراموش شود.

نويسنده: محسن پرويز



   1395/7/11 11:57     
  
تعداد بازدید :  238

انتقادات و پیشنهادات:
ارسال
انتقادات و پیشنهادات: