به مناسبت سالروز شهادت امام علی ابی ابیطالب علیه السلام
به مناسبت سالروز شهادت امام علی ابی ابیطالب علیه السلام

خبر دادن علی (ع) از شهادت خود

عامر بن واثله گفت: زمانی که خلافت ظاهری به امیرالمؤمنین علی (ع) رسید، مردم را برای بیعت با خود جمع کرد و از جمله کسانی که قصد بیعت با آن جناب را داشت عبدالرحمن ابن ملجم مرادی بود، چون به عنوان بیعت با آن حضرت حضور پیدا کرد، حضرت دو مرتبه یا سه مرتبه او را اجازه بیعت نداد پس از آن با کمال ناراحتی برای بیعت دست دراز کرد.
علی (ع) در آن هنگام فرمود: چه موضوعی مانع شده که بدبخت ترین این امت بیاید و اراده شوم خود را عملی سازد. سوگند به کسی که جان من در تصرف اوست به زودی محاسنم را از خون سرم رنگین خواهند کرد.
ابن ملجم چون از بیعت آسوده شد، برگشت حضرت امیر (ع) به این شعر مترنم شده فرمود:
اشدد حیاز یمک للموت - فان الموت لاقیکا
و لا تجزع من الموت - اذا حل بودادیکا
کما اضحک الدهر - کذلک الدهر یبکیکا
خود را برای استقبال از مرگ آماده کن و بدان که به زودی او تو را در می یابد از مرگ نترس و از ورود او اندوهناک مباش زیرا همان طور که روزگار تو را می خنداند به همان گونه می گریاند.(315)

بیچارگی ابن ملجم

معلی بن زیاد گفته پسر ملجم حضور امیرالمؤمنین رسیده عرض کرد: به مرکب سواری محتاجم. حضرت به او نگاهی کرده فرمود: تو عبدالرحمن بن ملجم مرادی هستی؟
گفت: آری باز هم همین پرسش را کرد و همان پاسخ را شنید، آن گاه به غزوان فرمود: اسب اشقری را به او بده. چون ابن ملجم سوار بر آن اسب شد و دهانه اش را به دست گرفت و رفت، حضرت این شعر را خواند... یعنی من می خواهم که به او عطا و بخشش کنم و او عزم کشتن مرا دارد، با این تفاوت در مرام و مسلک هیچ کس او را معذور و بی گناه نخواهد شناخت.
او گفت: زمانی که ابن ملجم با شمشیر بر فرق علی (ع) زد، او را دستگیر نموده حضور حضرت امیر(ع) آوردند حضرت به او توجه کرده فرمود: سوگند به خدا آن همه احسان هایی را که نسبت به تو انجام می دادم با توجه به این بود که می دانستم کشنده منی و با تو این گونه معامله می کردم تا موقعیت خود و بیچارگی تو را در پیشگاه خدا ثابت نمایم.(316)

قاتل من، شخصی بی نسب و نام

در جنگ جمل، علی (ع) بدون اسلحه به میدان رفت و زبیر را طلبید و با او اتمام حجت نمود و سپس به صف سپاه اسلام بازگشت.
یارانش به آن حضرت عرض کردند: زبیر، یکه سوار قریش است و قهرمان جنگ می باشد، و تو دلاوری او را به خوبی می دانی، پس چرا بدون شمشیر و زره و سپر و نیزه، به سوی میدان رفتی؟! در حالی که زبیر، خود را غرق در اسلحه نموده بود.
امام علی (ع) در پاسخ فرمود: او قاتل من نیست، بلکه قاتل من، مردی بی نام و نشان، و بی ارزش و نکوهیده نسب است، بی آن که به میدان دلیران آید، از روی غافل گیری، خواهد کشت (یعنی او تروریست است).
وای بر او که بدترین مردم این جهان است، دوست دارد مادرش در سوگواریش بنشیند، او همانند احمر پی کننده ناقه حضرت ثمود است، که این دو در یک خط هستند(317) منظور حضرت، ابن ملجم ملعون بود، و آن حضرت در این گفتار خبر از شهادت خود داد.
قاتل علی (ع) از یهود
مردی از قبیله مزینه گفت: من در خدمت حضرت امیرالمؤمنین (ع) نشسته بودم، گروهی از قبیله مراد به خدمت آن حضرت آمدند و ابن ملجم در میان ایشان بود، پس آن گروه گفتند: یا امیرالمؤمنین! ابن ملجم را ما با خود نیاورده ایم، بدون اختیار ما، او با ما آمد و ما می ترسیم که به شما آسیبی بزند، و بر تو می ترسیم از او.
حضرت به آن ملعون گفت، بنشین و نگاه طولانی به روی او کرد و او را سوگند داد که آنچه از تو می پرسم راست بگو. پس فرمود: آیا تو نبودی در میان جمعی از کودکان، در کودکی با ایشان بازی می کردی و هر گاه تو را از دور می دیدند می گفتند: آمد فرزند چراننده سگ ها؟ آن ملعون گفت: بلی. حضرت فرمود: چون به سن جوانی رسیدی از جلوی راهبی گذشتی به تو نگاه تندی کرد و گفت: ای شقی تر از پی کننده ناقه صالح.
گفت: بلی چنان بود.
باز حضرت فرمود: مادر تو، تو را خبر نداد که در حیض به تو حامله شده بود؟
چون آن ملعون آن را شنید اضطرابی در سخنش به هم رسید و آخر گفت: مادرم مرا چنین خبر داد.
پس حضرت فرمود: شنیدم از رسول خدا(ص) که کشنده تو شبیه است به یهود بلکه از یهود است.(318)
نظر کنید به قاتل من
زمانی که محمد بن ابی بکر گروهی از اشراف مصر را به خدمت حضرت امیرالمؤمنین (ع) فرستاد، عبدالرحمن بن ملجم در میان ایشان بود، نامه ای که اسامی ایشان در آنجا نوشته شده بود در دست او بود، چون حضرت نامه را گرفت و نام ها را خواند، به نام آن ملعون رسید فرمود که، تویی عبدالرحمن؟ گفت: بلی.
حضرت امیرالمؤمنین فرمود: لعنت خدا بر عبدالرحمن باد.
آن ملعون گفت: یا امیرالمؤمنین من تو را دوست می دارم.
حضرت فرمود: دروغ می گویی به خدا سوگند که مرا دوست نمی داری، پس او سه مرتبه قسم خورد بر دوستی آن حضرت، و حضرت سه مرتبه سوگند یاد کرد که مرا دوست نمی داری.
آن ملعون گفت: یا امیرالمؤمنین سه مرتبه سوگند یاد کردم که تو را دوست دارم باور نمی کنی.
حضرت فرمود: وای بر تو، حق تعالی ارواح را دو هزار سال پیش از بدن ها خلق کرد، ایشان را در هوا ساکن گردانید، پس آنها که در عالم ارواح با یکدیگر الفت گرفته اند و یکدیگر را شناخته اند، در این عالم با یکدیگر موافقت و محبت دارند؛ و آنها که در آن عالم با یکدیگر الفت نداشته اند، در این عالم با یکدیگر الفت ندارند؛ روح تو را نمی شناسند و در عالم ارواح با تو الفت نداشته است.
چون آن ملعون پشت کرد، حضرت فرمود: اگر کسی خواهد که نظر کند به قاتل من، نظر کند به این مرد.
بعضی از حاضران گفتند: یا امیرالمؤمنین چرا او را نمی کشی؟
فرمود: بسیار عجیب است می گویید که من کسی را بکشم که هنوز مرا نکشته است.(319)
قاتل من هموست!
وقتی که حضرت امیرالمؤمنین (ع) از مردم بیعت می گرفت، عبدالرحمن بن ملجم مرادی آمد که با آن حضرت بیعت کند، حضرت قبول بیعت او ننمود تا آنکه سه مرتبه به خدمت آن حضرت آمد، در مرتبه سوم با حضرت بیعت کرد. چون پشت کرد، حضرت بار دیگر او را طلبید و به او سوگند داد که بیعت نشکند و عهدهای محکم از او گرفت. چون روانه شد، باز او را طلبید بار دیگر بر او تأکید کرد، آن ملعون گفت: یا امیرالمؤمنین آنچه با من کردی با دیگران نکردی؟ حضرت شعری خواند که مضمونش این است که: من به او بخشش می نمایم و نیکی می کنم، و او اراده قتل من دارد، چه بد یاری است قبیله مراد، پس فرمود: برو ابن ملجم به خدا سوگند می دانم که وفا به عهدهای خود نخواهی کرد. پس حضرت اسب نیکویی به او داد. چون او بر اسب سوار شد، باز حضرت شعری خواند که مضمونش همان بود، چون او پشت کرد، فرمود: به خدا سوگند این ملعون کشنده من خواهد بود، گفتند: یا امیرالمؤمنین ما را دستوری ده که او را بکشیم، حضرت دستوری نداد.(320)
مرگ در کمین من است
در احادیث معتبره وارد شده است که چون حضرت امیرالمؤمنین (ع) از نافرمانی و نفاق و کفر اصحاب خود ناراحت شد و لشکر معاویه بر اطراف و نواحی ملک آن حضرت غارت می آوردند و اصحاب آن حضرت به او یاری نمی نمودند، بر منبر رفته و فرمود: به خدا سوگند دوست دارم که حق تعالی مرا از میان شما بردارد و در ریاض رضوان جا دهد، مرگ به همین زودی ها در کمین من است، پس فرمود: چه مانع شده است بدبخت ترین فرد این امت را که محاسن مرا از خون سرم خضاب کند، این خبری است که پیغمبر بزرگوار مرا به آن خبر داده است، پس فرمود: خداوندا من از ایشان به تنگ آمده ام و ایشان از من به تنگ آمده اند، و من از ایشان ملال یافته ام و ایشان از من ملال یافته اند، خداوندا مرا از ایشان راحت و ایشان را مبتلا کن به کسی که مرا یاد کنند.(321)
قاتل من، ابن ملجم فاجر و ملعون
روزی حضرت امیرالمؤمنین (ع) داخل حمام شد، شنید که صدای حضرت امام حسن و امام حسین (ع) بلند شد، حضرت فرمود: چه اتفاقی افتاد پدر و مادرم فدای شما باد؟ گفتند: این ستمگر ملعون ابن ملجم به دنبال شما آمد، ترسیدیم که آسیبی به شما بزند.
حضرت فرمود: به خدا سوگند که کشنده من به غیر او نخواهد بود(322)
شقی ترین اشقیا
در کتاب کشف الغمه و مناقب ابن شهر آشوب مذکور است که حضرت امیرالمؤمنین (ع) در کوفه دچار مریضی شد، جمعی به عیادتش رفتند و گفتند: یا امیرالمؤمنین ما در این عارضه بر تو می ترسیم، حضرت فرمود: اما من می ترسم زیرا که شنیده ام از پیغمبر صادق و مصدق که فرمود: شقی ترین امت جفت پی کننده ناقه صالح ضربتی بر سر من خواهد زد و محاسن مرا رنگین خواهد کرد.
به روایت دیگر گفتند: یا امیرالمؤمنین چرا از میان این منافقان به در نمی روی که خود را به مدینه حضرت رسول الله (ص) برسانی و در جوار آن حضرت مدفون شوی؟
فرمود که: پیغمبر مرا خبر داده است که در این شهر شهید خواهم شد، و در پشت این شهر مدفون خواهم گردید.(323)
آگاهی علی (ع) از شهادت خود
مردی از علمای یهود خدمت علی (ع) آمد و از مسئله ای چند سئوال نمود، از جمله پرسید وصی پیغمبر شما بعد از او چند سال خواهد زیست؟
فرمود: سی سال 
گفت: بگو سرانجام خواهد مرد یا کشته خواهد شد؟ فرمود: بلکه کشته خواهد شد، و ضربتی بر سر او خواهند زد که ریش او از خون او خضاب شود، یهودی گفت: به خدا سوگند راست گفتی من چنین خوانده ام در کتابی که موسی املاء کرده است و هارون نوشته است.(324)
بدبخت ترین مردم
روزی حضرت امیرالمؤمنین (ع) بر منبر فرمود: ای گروه مردم! حق بر باطل غالب گردید و به زودی بر خواهد گشت و باطل بر حق غالب خواهد شد، پس فرمود: کجاست بدبخت ترین امت که ضربتی بر سر من زند و محاسنم را از آن رنگین کند.(325)
خبر دادن از آخرین پلید
ابن بابویه به سند معتبر روایت کرده است که: مردی از علمای یهود به خدمت حضرت امیرالمؤمنین (ع) آمد در هنگامی که حضرت از جنگ خوارج نهروان مراجعت نموده بود، پرسید که: یا علی تویی وصی پیغمبر آخر الزمان؟
فرمود: بلی.
یهودی گفت: بر وصی هر پیغمبری هفت بلیه و امتحان وارد می شود در حیات پیغمبر، و هفت بلیه بعد از وفات آن پیغمبر، تو بگو که آیا نسبت به تو هم واقع شده است؟
چون آن حضرت آن بلیه ها و امتحان ها را بیان فرمود، اصحاب آن حضرت همه حاضر بودند و همه تصدیق نمودند.
بعد از آن فرمودند: یکی دیگر از بلیه های من مانده و نزدیک است که آن بلیه بر من وارد شود، پس آن یهودی به گریه آمد، و اصحاب آن حضرت به فغان آمدند و گفتند: یا علی! آن خصلت آخر را بیان فرما؟
حضرت اشاره به ریش مبارک خود نمود فرمود: بلیه آخر آن است که این ریش از خون این موضع تر خواهد شد و اشاره به سر مبارک خود نمود.
چون حضرت این خبر وحشت آور را فرمود، صداهای مردم در مسجد به گریه بلند شد، شیون مردم به حدی رسید که در کوفه هیچ خانه نماند مگر آنکه اهلش از ترس آن صدا بیرون دویدند. آن یهودی در همان ساعت بر دست آن حضرت مسلمان شد، پیوسته در خدمت آن حضرت بود تا آنکه آن حضرت به درجه شهادت فایز گردید، و ابن ملجم را گرفتند و به خدمت امام حسن (ع) آوردند، در آن وقت آن یهودی حاضر بود و مردم بر دور امام حسن (ع) جمع شده بودند، و آن ملعون را در پیش آن حضرت بازداشته بودند، پس آن یهودی به آن حضرت گفت: ای ابومحمد بکش این لعین را خدا او را بکشد، به درستی که من خوانده ام در کتابی که بر حضرت موسی نازل شده است که این بدبخت گناهش بزرگتر است از پسر آدم که برادر خود را کشت، و از قدار پی کننده ناقه صالح.(326)
شکایت از سستی یاوران
روزی حضرت امیرالمؤمنین (ع) نماز صبح را در مسجد ادا نمود، مشغول تعقیب گردید تا آفتاب یک نیزه بلند شد، پس رو به جانب مردم گردانید فرمود: به خدا سوگند که من پیشتر گروهی چند را می یافتم که شب ها عبادت حق تعالی را می کردند، و گاه پاهای خود را با ایستادن به عقب می افکندند، و گاه پیشانی های خود را بر زمین برای خدا می گذاشتند، چنان عبات خدا می کردند که گویا صدای آتش جهنم در گوش های ایشان بود، چون نزد ایشان خدا را یادی می کردند، مانند درخت از ترس حق تعالی می لرزیدند.
با این احوال گمان می کردند که شب را به غفلت به سر آوده اند، بعد از این سخن کسی آن حضرت را خندان ندید تا به درجه شهادت رسید.(327)
شناختن قاتل خود
علی (ع) به دروازه بان کوفه امر کرد که هر کس داخل کوفه می شود اسم او را بنویسد، پس اسم مردمانی که به شهر کوفه می آمدند نوشته می شد.
چون اسامی را خدمت حضرت آوردند و اسامی آنها را خواند همین که بر اسم ابن ملجم رسید انگشت مبارک را بر آن اسم گذاشت و فرمود: خدا تو را بکشد.(328)
نزدیک شدن امر الهی
حضرت علی (ع) در ماه مبارک رمضان که در آن ماه به ریاض رضوان انتقال نمود، بر منبر فرمود: امسال به حج خواهید رفت، و من در میان شما نخواهم بود، و در آن ماه یک شب در خانه امام حسن (ع) و یک در شب خانه امام حسین (ع) و یک شب در خانه زینب دختر خود که در خانه عبدالله بن جعفر بود افطار می نمود و زیاده از سه لقمه طعام تناول نمی نمود، از سبب آن حالت از آن حضرت پرسیدند، فرمود: امر خدا نزدیک شده است یک شب یا دو شب بیش نمانده است، می خواهم چون به رحمت حق واصل شدم شکم من از طعام پر نباشد.(329)
دادن خبر شهادت
علی (ع) پیش از شهادتش از قضیه ناگوار شهادت خود اطلاع داد و معلوم کرد با ضربتی که بر سر او وارد می آید و محاسنش را خونین می کند از دنیا رحلت فرماید و حضرتش از این معنی با الفاظ مختلفی که ذیلاً اشاره می شود اطلاع داده:
سوگند به خدا محاسنم از خون سرم رنگین خواهد شد.
سوگند به خدا محاسنم به خون سرم رنگین می شود و چه امری شقی و بدبخت ترین امت را از انجام کار زشتش باز می دارد که نمی آید محاسن مرا خون آلود کرده بسازد.
چه امری باعث شده که بدبخت ترین امت نیاید و محاسنم را به خون سرم رنگین سازد.
ماه رمضان که سید ماه ها و آغاز سال است فرا می رسد و آسیای سلطنت در آن ماه به چرخ در می آید و همه شما با یک طریقه و مرام به حج بیت الله خواهید رفت و نشانه آن است که من در میان شما نمی باشم.
بستن پیمان شهادت با خدا
جعد بن بعجه که یکی از خوارج بود به علی (ع) عرض کرد از خدا بترس برای آن که خواهی مرد، فرمود: نه چنین است بلکه من به ضربتی دنیا را وداع خواهم گفت که محاسنم از خون سرم خضاب خواهد شد و پیمان هم چنان بر این پیمانه شده و کسی که افترا زند زیانکار است.
خبر از نوحه گری ها
در آخر شب نوزدهم که خواست از خانه به مسجد برود مرغابی ها اطراف او را گرفته به روی او صیحه می زدند. خواستند آنها را دور کنند، فرمود: دست از آنها بردارید که به نوحه گری پرداخته اند.(330)

   1395/4/6 15:41     
  
تعداد بازدید :  223

انتقادات و پیشنهادات:
ارسال
انتقادات و پیشنهادات: