خوبی که خوبتر بود!
خوبی که خوبتر بود!
یاداشتی از معاون فرهنگی دانشگاه

خوبی که خوبتر بود!
نمی دانم چه چیزی در چهره اش بود که آدم را به خودش جذب می کرد. در همین اولین آشنایی مان به او علاقمند شدم و این علاقه روز به روز افزون شد. اگر چه دو سه سالی کوچکتر از من بود ولی گاهی احساس می کردم خیلی بزرگتر از من است. از آنانی بود که مراحل بالایی از عرفان را طی کرده اند. هیچ وقت دوست نداشت دربارۀ خودش صحبت کند، نه تنها اهل خودنمایی نبود بلکه گاهی به گونه ای رفتار می کرد تا دیگران او را کمتر از آنکه هست، بپندارند!
برخوردش با دوستان بسیار گرم و صمیمی بود؛ می شود گفت هیچ جای رفتارش اشکال نداشت؛ به جز یک چیز! از همان روز اولی که پیش ما آمده بود، متوجه شده بودم که خوابش سنگین است. با وجود آنکه شبها زودتر از ما می خوابید، صبح بسختی برای نماز بلند می شد! گاهی بچه ها مجبور می شدند چند تلنگر نسبتاً محکم به او بزنند تا بیدارش کنند؛ البته بنا به سفارش خودش! سپرده بود که اگر بیدار نشد، از هر وسیلۀ ممکن کمک بگیرند!
اگر این عیب کوچک را نداشت، یک رزمندۀ نمونه و کامل می شد.
***
یکی از شبهای سرد زمستان 1362 بود و برای انجام عملیاتی که بعدها «خیبر»  نام گرفت، آماده می شدیم. آن شب، ساعتی پیش از نماز صبح بیدار شدم. بیدار بودم و در همان حالت درازکش، مشغول تفکر.گاهی می شد که ساعتها فکر می کردم، بی آنکه احساس خستگی کنم! آن شب هم یکی از همان وقتها بود! ناگهان صدای خِش خِشی توجهم را جلب کرد. زیر چشمی به طرف صدا نظری انداختم. مهدی بود، آرام از جا برخاسته بود. خواستم بگویم: «چه عجب، آقا مهدی مشت و لگد نخورده، از خواب بیدار شده!» ولی چون همه خواب بودند، جلوی خودم را گرفتم. مهدی اصلاً متوجه من نبود. با رفتن او، من هم دوباره غرق تفکرات خودم شدم.
نمی دانم چه مدت گذشته بود که صدای آرام گریه ای به گوشم رسید. مهدی بود! به عبادت ایستاده بود و آرام آرام اشک می ریخت. با دیدن حالت روحانی او حین نماز، اشک من هم جاری شد. توی دلم گفتم: «چه قدر رزمنده ها با خدا مانوسند!».
دقایقی تا اذان صبح مانده بود؛ صدای بلندگوی پادگان دوکوهه بلند شد و صدای رسای حاج منصور نورایی- که مشغول تلاوت فرازهایی از مناجات حضرت امیر (ع) بود- همه را دعوت کرد تا آمادۀ نماز شوند. مهدی دوباره زیر پتو رفت و ظاهراً خوابید! بعضی دوستان که اهل عبادت شبانه بودند با عجله می رفتند تا وضو بگیرند و مهدی ظاهراً خوابِ خواب بود!
چند دقیقۀ بعد، با بلند شدن صدای اذان، یکی از بچه ها که مأمور بیدار کردن مهدی بود، به جان او افتاد. گفتم: «کارش نداشته باش، بیچاره خیلی خسته شده!»
در حالی که آن دوستمان را می فرستادم تا برود، خم شدم و در گوش مهدی گفتم: «اگر می خواهی آبروریزی نکنم و به همه نگویم که دیشب چه جوری پایه های عرش را گرفته بودی و تکان می دادی، با زبان خوش بلند شو!»
مهدی چشمانش را باز کرد و انگار ساعتها در خواب عمیق بوده باشد، شروع کرد به مالیدن آنها! لبخندی زدم و گفتم: «اولاً باید ضمانت بدهی که اسم ما را هم توی فهرست چهل نفره ات بنویسی و ثانیاً از فردا همین که صدایت کردند، بلند می شوی و نمی گذاری کار به مشت و لگد برسد؛ وگرنه هر چه توی یک ساعت گذشته دیدم، برای همه تعریف می کنم!»
پرسید: «مگر تو خواب نبودی؟»
گفتم: «چرا بودم، ولی خواب من به سنگینی خواب تو نیست!»
لبخند شیرینی زد و برخاست.
***
«مهدی هدایتی دولابی» در عملیات والفجر هشت به آرزوی خود رسید و با تن کردن ردای زیبای شهادت، به لقای معبود رسید. یادش زنده و راهش پر رهرو باد!
تهران، مهرماه 1371
 
 

   1394/2/8 09:28     
  
تعداد بازدید :  256

انتقادات و پیشنهادات:
ارسال
انتقادات و پیشنهادات: